آهار

من از آن روز، که در جامه‌ی خود پیچیده،

سر به زیر خود فرو برده و در اوج فلک،

گاه به چپ گاه به راست،

خواهی از در به درون و خواهم از پرچین بپرم؛

      خواستم روز بیایم که در شب ماندم؛

شبِ بی‌موج که نفس، به بند گردن، هی می‌آویخت که

این کیست منم،

از کجا آمده‌ام را که به دور...،

به کجا می‌روم را به تنش می‌چسباند...

هی نفس می‌زد و هی...

سر به راهی که گشودش،، که ببند این در را،،،

تو به دنیای قناری، به چکاوک،

تو به کانون توجّه‌های مقنعه، تو به تندی، تو، تو به سستی، ، در نرو...

که تو از خاک بدی، که تو از خاک شوی.

من درونم به تو فریاد زند که تو نرو...

تا کجا خواهم راند؟...

خامه از دور دهان پاک بکن، ای قناری؛

                                                       که بلا نیست بدور...تو همین جایی که بلاست..

واز کن مغزت را، که کمی می‌مانم تا بچرخم، یا که گویم یاوه، یا به خندم من به آمار تمرکزهای هم‌سن و سال... من نمی‌مانم...

خستگی در کار نیست...

دم تسبیح و تلفّن، همه‌اش جمع دم ظهر، که هُرم گرماش، پخت گیلاس درخت آهار...آهار...

من از کم کیهانی برخورد این ذرّات دورّنگِ دور و اطرافم می‌خراشم تن، که بخَز تو به درون، که بخز بارانی، جانَمانی دل من...

روی خاکستری برق جذّاب فلز، گم شدنِ پیل تنم، که احساسِ شکوفا چه درونی‌ست؛

                                                                                                حقیقت، ظاهر؟ 

راستی این هلکوپتر که بچرخد در آسمان تابلو، می‌پرم با آن، که دُمش گیر دهم من به یقه، تا مهرآباد روم، برگردم و تا خانه‌ی پشتِ دارآبادِ شکّرشکّری، بی‌اجازه بروم آهار...آهار...       

/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ستاره ی شرقی

چی می شد اگه می گفت : خواستم روز نیایم که در شب ماندم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مهبان

به سارا : ما رو نگاه نکن شبها بيداريم، مردم شبها می خوابن . برای رسيدن به بيشترشون بايد روز اومد . و دو هم اينکه يحتمل اتفاق بزرگی می افتاد ،‌ به بزرگی جابه جايی دو چيز يا دو آدم ! حالا تو سنگ شب رو به سينه می زنی ... ولی مهم همون رفتنس !

ستاره ی شرقی

به محبوبه : من سنگ شب رو به سينه نمی زنم ! من شب و دوست دارم ! فقط همين ! ولی اينو می دونم که مهم رفتنه ! ولی تو هر دوتای اينا حرف از موندنه و هر دو تا حدی رنج آور .......... ( البته با عرض معذرت خدمت صاحب وبلاگ !)

يه غريبه

سلام نمی دونم اما اگر فقط يکبار به خودت مراجعه کنی می بينی خيلی عوض شدی . حرفات هم عوض شده . همايون مواظب باش اسير تسونامی هايی که در دوران دانشجويی دامن گير آدم ميشه ُ گير نکنی و همايون ارزش تو بيشتر از اين حرف هاست . نگاه کن ببين قبلا رفيقهات کيا بودند الان کيا هستند ؟ ياهو ۳۶۰ را هم که ديدم خيلی درست و حسابی نبود . اميدوارم در اين باتلاقی که در آن گير کردی بيرون آيی . همايون تو يک نابغه بودی نگذار عده ای حسود که فقط بدی تو را می خواهند تو را گمراه کنند . می دونم نظرم را پاک می کنی ولی من فقط نگرانتم . ای کاش همايون بفهمد که چه خطاهايی را دارد مرتکب می شود . خدايا به حق اهل بيتت او را دوباره به راه برگردان . نگذار از دستت برود . دوست خيلی خيلی قديمی تو

نيلوفر

حقيقت,ظاهر؟؟؟ دنگ..دنگ... ساعت گيج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ. زهر اين فکر که اين دم گذراست می شود نقش به ديوار رگ هستی من. دنگ...دنگ... لحظه ها می گذرد. انچه بگذشت نمی ايد باز .قصه ای هست که هرگز ديگر نتواند شد اغاز. مثل اين است که يک پرسش بی پاسخ بر لب سرد زمان ماسيده است. تند بر می خيزم تا به ديوار همين لحظه که در ان همه چيز رنگ لذت دارد اويزم!! دنگ... فرصتی از کف رفت. قصه ای گشت تمام.لحظه بايد پی لحظه گذرد تا که جان گيرد در فکر دوام,این دوامی که درون رگ من ريخته زهر.وارهانيده از انديشه من رشته حال!!! وز رهی دور و دراز داده پيوندم با فکر زوال. پرده ای می گذرد ! پرده ای می ايد: می رود نقش پی نقشی دگر, رنگ می لغزد بر رنگ. ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ: دنگ...دنگ...دنگ... ادبیات پستت جالب بود! و متفاوت با قبلی ها! بعضی جمله هات حالی داره که شبیه بداهه نویسی!

moha

پايتم به زودي يه حال به محسن ميدم

پيمان

وای خدايا . آخرش ميرم خودکشی می کنم . آخه چرا؟ بابا بيا يه شب تا صبح با من صحبت کن شايد بتونم بفهمم . (جوری شده که وقتی ميام تو وبلاگ تو با اين ديد ميام که من نبايد چيزی بفهمم)

عليرضا

من از وبلاگ نيلو اينجا اومدم ! به اون می گيم سخت می نويسه ! اين ديگه شاهکار! شايد هم سخت نيست فقط کم موضوعاتش زياده واسه همين وقتی به سبک خاصی نوشته شده کم سخت فهمش! چه عجيب غريب اينجا! غريبه!!! امن از نگرانی های رفقا اون هم درست زمانی که ادم اشتباه نمی کنه!!! خواهم از پرچين بپرم! اين منو ياد اين جمله انداخ کار ما نيست شناسايي راز گل سرخ! الان نون ببينه ميگه کار ما همه چيز هست! به هر حال جالب می نويسی احتمالا از اين بعد از خواننده هات بشم!

مانی

چند تايی از مطالب تو خوندم! خوبن !حرف داشتن !قابل فکر کردن بودن! عجيبه تا تصميم گرفتم برات کامنت بگذارم هيچی از اين نفهميدم! فقط ياد نامجو افتادم! اون رو هم نميفهمم!

نويد

می شد به اين شک کرد که اون يه غريبه آخرش ننويسه دوست خيلی خيلی قدیمی تو؟