بهمن

تبریک به خواهرم، آریان، که سوگند خورد...

 

- صدای خندت رو واضح می‌شنوم. برای چی می‌خندی؟ هوم؟ اصلاً کجایی؟ فک می‌کنی خودت بودی؟ هه! نه عزیز من! مثل یه سنگ، پرت شدی وسط یه بهمن، نه حتی یه بهمن!، بهمن‌های پیاپی، که نمی‌شه تشخیص بدی الان تو کدومشون گرفتار شدی!؛ فک می‌کنی آسمون و زمینت سفیده؟ هه! نه عزیز! همش برفه!، برف!

"آسمون ازون بالا.............

...............................زمینم ازین پایین..............

.............................................................هی بخارم میکنن...............

..................زندگیم شده همین."

 

- پسر، می‌خوای وارد دنیای اینا بشی؟

 

- یه گلوله‌ی بزرگ برف،

روی شیب تند کوه

می‌خوره به تخت سنگ

یه اسیر نیمه‌جون

بی‌خبر از آسمون

از میون گولّه برف

پرت میشه روی زمین

گم می‌شه توی زمون

چشم اون که باز میشه

باز سفیدی میبینه

رنگ آسمون سفید

ته دره‌ها سفید

روی این کوه بلند

حتی تا دشتای دور

چشم اون فقط

باز سفیدی رو می‌دید

تا که یک صدا شنید

میون سفیدیا

صدای شکست اومد

تا اومد برگرده و ببینه باز

رو سرش بهمن اومد

/ 2 نظر / 4 بازدید
احسان

! az nzaraate jenabe speedex nahayate bahre ra mibarim

احسان

تا میاد برگرده بهمن میاد... اونم نه یکی... با این بهمن ها میره... میره... وسط یه گولّه برف همراه چندتا دیگه از این گولّه های تو پر یا خالی از این بهمن ها جدا میشه... قل می خوره...میره تا باز بخوره به سنگ و ... هنوز زمین و زمون و آسمون سفیده... یه بهمن دیگه... تا همین جوری بالاخره به ته دره می رسه... اونجا خاک معلومه...