من و خانه

"...

دلی که مست و خرابه، در اضظرابه،..

میونه شعله‌ی محبت در التهابه،..

کام دلش تشنه‌ی یک جام شرابه..

قصه‌ی قلبش همینه،..

تو خواب و رؤیا می‌بینه،..

یکی بود یکی نبود،..

زیر این چرخ کبود..."

یعنی موسیقی احساس این روزهای من، که فقط خدا، به حقیقت حقِّ آن را می‌شنود...

دست خودم نیست که به خانه‌امان، که تمام کودکی و نوجوانی‌ام در آن گذشته، و البته از درخت انجیر پیر هم در باغچه‌ی آن خبری نبوده و فقط خدا، کودکی‌های مرا دیده، دل بسته شده‌ام؛ که خداوند این دل بستگی‌ها را اگر نظر لطفش به من باشد، به زیباترین شکل و در عین هنرمندیش، از من می‌گیرد، اگر نظر لطفش به من باشد...

امّا من به این خانه، این کوچه، این آدم‌ها، این کوهپایه‌ی توچال و البته توچال، تا تپه‌های لشگرک و پارچین، تا قصر فیروزه، تا بی‌بی شهربانو و باغ طوطی حرم، تا آن دیوارهای نارنجی و آجری مهرآباد و  همه، دل بستم. که این‌ها تازه بی‌جانند به ظاهر؛ و مقام دل‌بستگی‌هایم به آدم‌های این خانه، از چشم خداوند پنهان نیست، که به خداوندیش از او خواسته‌ام خانه‌ی دلم را از این‌ها خالی کنم و پیش خودش بروم.. با این حال وقتی خبر برنده شدن تیم‌های خانه‌ام، "وطنم"، را می‌شنوم، آشکارا بغض می‌کنم، یا دلم برای این مردم و خودم، آشکارا می‌سوزد، دوست دارم بتوانم برای این خانه کاری کنم، برای آن حرص می‌خورم، گریه می‌کنم، می‌خندم، عواطف من با این خانه و حال و هوایش، با زبانش، عجیب گره خورده؛ این خاصّیت هر موجودی است که به خانه‌ و لانه‌اش دل‌بستگی پیدا می‌کند...

سفر، قدر و منزلت خانه را هر بار برای من روشن تر می‌کند - و روشن شدن حقیقت یعنی همین، یعنی روشن یافتن زوایای پنهانی از چیزی...-  بدون اغراق می‌گویم، دوری از وطن، به من خودشناسی می‌دهد، خودم را بیشتر می‌شناسم، علائقم را، وابستگی‌هایم را، دوستانم را، تصوراتم را؛ به این معنا وطن برای من وسیله‌ی بسیار گرانبهایی است، و در عین حال...وطن‌ ساخت بشر، با این مرزهای من‌دراوردی، با کسانی که اداره‌اش می‌کنند، با دردهایش، با همه‌ی مصیبت‌هایش، جلوی انسان قد علم می‌کند، که "من انسان را رعایت نمی‌کنم، نه مادری می‌شناسم، نه پدری، نه برادری، نه خواهری..."، این‌جاست که خطوط و مرزها بین دوستان و خانواده‌ها می‌افتد، این جاست که دنیا خود نمایی می‌کند، یعنی آدم‌ها خود نمایی می‌کنند...

همه‌ی این احساسات و عواطف را تا زمانی که برای من نیازی در کنار نیاز من به خدا، که نیاز کاذب می‌نامم، نشده لطیف و حتّی لازم، و خیر می‌دانم. گوش‌من، و گوش شما، پر است از این حرف‌ها، که دل ما جای غیر خدا نیست، "خدا کیست؟ - خدا متعالی موجودی رحمانیست..." و "خیر و شر" و القصّه... امّا، این حرف‌ها و گوش پر من از نیاز من به خداوندیش و حسّ بیچارگی و فقرم، چیزی کم نکرده، که شکر؛ از او خواسته‌ام که از اصل نیفتم.

 

 

/ 20 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پيمان

دلبستگيو زياد در مورد وطن پرستی صادق نمی دونم . آخه اگه از ۳ سالگی رفتی يه کشور خارجی اونجا رو وطنت می دونی؟ . نمی دونم تعريف وطن واسه هرکس فرق می کنه . نمی تونم زياد بهت گير بدم

مانی

وطنت کوش رفيق؟؟ يک چيزی ,دوری از وطن (حالا وطن به هر معنايی) باعث می شه که بفهميم چی بوده... و وطن پرستی يا پرستش بقيه اونايی که گفتی رو عيب نمی دونم! اين موهبت.. احساس .. دل ادم.. منتهی اينها نبايد باعث فراموش کردن يک سری درست ها شه... اگه شد حق با تو ولی تا قبلش .....

فرزانه

یادم می‌آید که در جام ملت‌های یکسال، ایران با عمان هم‌گروه شده بود. همه از عمان و فوتبال عربی این تیم و ترس از حذف شدن به خاطر عمان و ... می‌ترسیدند. زد و ایران تا دقیقه‌ی 90 از عمان دو یک عقب افتاد. خانمی/آقایی که شما باشید، ما افتادیم به عجز و التماس از درگاه خدا، که "ای خدا تو با این کرمت بیا و یک گل نثار این تیم ما کن و ما رو خوشحال کن و این ملت رو یه حالی بهشون بده و فقر رو ولو برای لحظاتی از یادشون ببر و ... تورو خودت قسم و ..."، خلاصه، خانمی/آقایی که شما باشید، زد و دقیقه‌ی نود و .. گل زدیم. اشک از چشم‌هایم جاری شد. بعدش يادته چی گفتی ؟!! فکر می‌کنم آن وقت که خدا را التماس می‌کردم، یاد عمانی‌ها نبودم. الان که فکرش را می‌کنم می‌بینم خیلی خودخواهی و کوته‌فکری در این دعا نهفته بود: " خدایا ما ببریم". می‌دانید، فکر می‌کنم باید "همه"، "ببرند" ولی این‌ امکان ندارد (سکه ی سه رو !‌) هوم....حرف دارم ! ..."خاصيت هر موجودی نيست"... ميل می زنم...حال اينجا را ندارم.

سميرا

قبول ندارم...اينكه فرزانه مي گه نه خود خواهيه نه كوته فكري.آخه اگه اين جوري باشه ما اصلا نبايد برا خودمون دعا كنيم،چون معمولا براي نداشته و آرزوهامون دعا مي كنيم و نا اون زمان كه نداريمشون طبيعت روي نداشتن ماست.حالا مي خواييم طبيعت رو بر هم بزنيم و داشته باشيم،پس اينجام بايد بگيم خودخواهي و كوته فكريه. خيلي آرمانيه اگه بخواييم اين جوري فكر كنيم.حتي خدام از ما چنين چيزي نخواسته...

سميرا

اين بازي وطن هم بازيه عجيبي شده ها! صداي من يكي رو كه خيلي در آورد!

فرزانه

Hu?!samira ?! inaro ke man nagoftam kHode Homayun gofte rusH Harf dasHtam be cHizaE ke alan gofte rabt dasHt YadAvari bood

نويد

ظاهری متفاوت با اون چيزی که گفتم داشت،ولی باهاش موافقم!اين تيکش رو خيلی دوست داشتم،حرف خودم هم همين بود فقط واسه تو يک کم رنگ مذهبی داشت: همه‌ی این احساسات و عواطف را تا زمانی که برای من نیازی در کنار نیاز من به خدا، که نیاز کاذب می‌نامم، نشده لطیف و حتّی لازم، و خیر می‌دانم جايگاهی که وطنت در تصميم گيری هات داره رو دوست و قبول دارم!

نويد

ظاهری متفاوت با اون چيزی که گفتم داشت،ولی باهاش موافقم!اين تيکش رو خيلی دوست داشتم،حرف خودم هم همين بود فقط واسه تو يک کم رنگ مذهبی داشت: همه‌ی این احساسات و عواطف را تا زمانی که برای من نیازی در کنار نیاز من به خدا، که نیاز کاذب می‌نامم، نشده لطیف و حتّی لازم، و خیر می‌دانم جايگاهی که وطنت در تصميم گيری هات داره رو دوست و قبول دارم!

احسان

پاراگراف آخر...قبول! جای اون رو تنگ نمی کنه تا زمانیکه باهاش متناقض نشه... اما دوست دارم بدونم چجوری مفید می دونیش؟ لازم و خیر... البته تنها تو نمی گی که حدیثی نقل شده که "حب وطن..." اما نمی تونم جایی برای این مرزها در سیر فکری جدا از احساس پیدا کنم... بهتر بگم: دوستش دارم اما نمی تونم منشا این رو دیتکت کنم در سرم!