آب

زیبایی لحظه‌ای را ببین که کنار چشمه یا نهری می‌نشینی و می‌دانی تشنه‌گی و عطشت را تا چند لحظه‌ی دیگر فرو می‌نشانی و روی دست و صورت خاک‌آلود و گرمازده‌ات خنکای آب می‌نشیند و انگار همه‌ی وجودت پاک و نو می‌شود؛ بعد دستت در آب فرو می‌رود و نوازش دلچسب آن را حس می‌کنی و می‌خواهی آب را در آغوش بکشی و این ملامسه در همه‌ی تنت جاری شود. از دیدن آب سیر نمی‌شوی و نگاهت به آب، و نه بستر رود یا سنگ چشمه، دوخته است. مدام نگاه می‌کنی و نگاه؛ و با هر نگاه انگار آبشاری از بالا تا پایین دلت سقوط می‌کند و از این هیجان بی تاب تر می‌شوی و دست می‌بری که بنوشی و در آنِ نوشیدن، دمیده شدن تازگی در تنت را حس می‌کنی و انگار ذوقت سرشار می‌شود.

به آفتاب نگاه می‌کنی تا ببینی اگر بخواهی خودت را تا جایی که بتوانی با آب یکی کنی و در آب رود غلطی بخوری، آیا او می‌تواند تو را بعد از این معاشقه از آزار سرمای آب به جا مانده بر تن و تن‌پوشت و باد معاند حفظ کند؛ و بعد با کمی دلهره به آب می‌زنی و چند لحظه‌ای از چشم آب به آسمان نگاه می‌کنی و آرام یا تند، خود را از آب جدا می‌کنی و باز کنار آب می‌نشینی و این بار با رضایتی بیشتر به آن نگاه می‌کنی و لذّت می‌بری.

حالا صدای آب را می‌شنوی. صدایی که شاید ساعتی پیش چقدر خواستنی بود و حال چقدر نزدیک و فراگیر؛ صدایی که برای توی تشنه‌ی بی‌آب خاکی، نشانی بود برای همه آرزویت، آب. حالا به همه آرزویت رسیدی؛..

می‌شنوی: "مواظب باش به ناکجا آبادت دیر نرسی..."

...

و لعنت به این تشنه‌گی فرونشان شونده که همه آرزویم را گرفت و جای آن به من هیچ داد.. ای دریغ،..، افسوس و افسوس...

/ 10 نظر / 3 بازدید
شهاب

[دست] یه جورایی با بقیه فرق داشت. خیلی لذت بردم. جدی میگم. دو خط آخر خیلی قشنگ خواننده رو ضایع میکنه. بعد اینکه غرق در لذت شده یود و فکر (بازم بگم فکر) میکرد همسلیقه شده با نویسنده تا سر همین دو خط! هنری بود پسر! افسوس بر من! گوهر خود را فشاندم، در پای بتهایی که باید میشکستم

وحید

دوباره تشنه خواهی شد و خواهی فهمید که نه این آب, آرزوی تو است و بلکه تنها شاید سرابی دلخوش کنک است متنت خیلی قشنگ بود, خیلی وقت بود بلاگ این تیپی نخونده بودم [چشمک]

مهبان

جای آن به من هیچ داد.ای دریغغغغغ!

جواد

از دور که می بینی ذوق خنکی در تنت موج می زنه! یه نگاهی به همراهت می کنی! تو دله هر دوتون خاطره ای زنده می شه! خاطره ی لحظه ای دور که در حال نزدیکی است. در سایه ی اون درخت در کنار اون چشمه یه لیوان و چند تا آدم خاکی و چند لحظه هیجان و خنکی که نگرانی از دیری در کار نیست!

زهره

سلام همایون با این شکل زندگی که تو انتخاب کردی فکر نکنم به ناکجا آبادت دیر برسی..." پیروز باشی...و شاد...[لبخند]

حسین

تو روحت با اون نوشتنت![چشمک] خیلی جزیی و از زیر میبینی. دوستش دارم. حس رو نوشتی:"به آفتاب نگاه می‌کنی تا ببینی..." لعنت به مقصد که مسیر رو حرام میکنه.به خاطر دیر رسیدن یا حتی نرسیدن...

فرزانه

از همون اسمایلی ها !‌که فقط اهلش می فهمه :دی....فعلا برم چایی رو که...بعدش کلی حرف مفت دارم !‌

نوید

لعنت به خودت. به دنیای زیبای من بیراه نگو. حالا هی زور بزن که فک کنی چیزی جز این هم هست. (دوسش داشتم)

نوید

راستی!لینکمو وردار خواستی