Impulse

کارگردانان در تمام عمر خود یک فیلم می‌سازند، تفاوت در صورت آن‌هاست....

همه چیز به آن بستگی دارد که بدانی که چه می‌خواهی، و گر نه زندگی می‌کنی بی آن که بفهمی چه کار می‌کنی و اگر این ندای چه می‌کنی در ذهنت صدا نکند می‌گذرانی؛ بی آن که اهمیتی برای کسی داشته باشد؛ تو از همه می‌شوی، حال آن که اکنون به ناچار از همه‌ای؛ این زندگی بهمن‌وار نمی‌گذارد که نباشی...

اقرار می‌کنم که تلاش‌های بزرگ و نیازمند به پشتکار همه باید پشتوانه‌ای از صلابت رأی و استحکام درون داشته باشند؛ که انگار همه‌ی تو آن موقع برای یک چیز هدف‌گیری می‌کنند، و در برهه‌ای اگر به So What Test برخوردی، کاملاً زندگی تو تحت تأثیر قرار می‌گیرد، به خصوص آن که اگر زیر فشارهای محیطی نباشی و چند درجه آزادی فکری داشته باشی...

حالا خبر از خطر است و زندگی بی‌هیچ واسطه، تهدید می‌کند، با زبان بلایای ممکن و حادثه‌های  قریب، و این جاها همان جاهاییست که صلابت عقیده‌ی تو باید دست به کار شود و اوضاع را تحت کنترل بگیرد، که احتمال، این عذاب‌آورترین پدیده، مثل اکسیژن همه جا را پر کرده، و مدام سیخ خود را روی کمرم فشار می‌دهد که از من غافل نباشی...

این Test، این نقطه‌ی بحرانی، همه چیز را تحت أثر خود قرار می‌دهد، قیمت پرداختن به این امتحان هر چه باشد، ولو زندگی،... که کلّ آن بی پاسخ این امتحان بی ارزش مانَد...

های که مرز من با زندگی کیلومترهاست... های که این احساس همه چیز را زیر سلطه گرفته...

های که می‌شنوم این پرسش بی‌جواب است.... های که انگیزه می‌میرد،، های که این‌ها فایده‌ای ندارد...

تا کی؟

آمدم تا گذرم سلسله اندیشه‌ی این پرسش کوتاه

                                                            لحظه‌ای مُرد و غروب شد،

سپری شد سپری...

/ 13 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نيلوفر

زود دیر می شه! زود می گذره ! پس زود باش! همهمه ذهن ترافیک اندیشه ها قشنگ ترین بازی این دوران! ولی... اينو بخون و ننويس اخر پستت سپری شد سپری !من يک نفهم مي خونم فکر می کنم جدی جدی می شه! اين درسته! عجيبه از حرفای بالا چه جوری نتيجه پايين بدست امد!!! هر ان چيزی گويندت بر انديش! طی شد اين عمر تو دانی به چه سان؟ پوچ و بس تند چنان باد دمان! همه تقصير من اينست و خودم .می دانم! که نکردم فکری که تاما ننمودم ساعتی يا انی که چسان می گذرد عمر گران؟!! کودکی رفت به بازی به نشاط فارغ از نيک و بد و مرگ و حيات... همه گفتند کنون تا بچه است بگذاريد که بخندد شادان که پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست بايدش ناليدن!!!... من نپرسيدم هيچ که پس از اين زچه رو نتوان خنديدن ! نتوان فارغ و وارسته ز غم همه شادی ديدن همچو مرغی ازاد هر زمان بال گشادن سر هر کوی که شد خوابيدن!!!!!!! من نپرسيدم هيچ که پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن ؟ هيچ کس نيز نگفت زندگی چيست چرا مياييم؟؟ بعد از اين چند صباح به چه سان بايد رفت؟ با کدامين توشه به سفر بايد رفت؟ من نپرسيدم هيچ!هيچکس نيز نگفت.

نيلوفر

کس مرا هيچ نگفت؟! زندگی ثروت نيست! زندگی داشتن همسر نيست! زندگانی کردن فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نيست! من نفهميدم و کس نيز مرا هيچ نگفت! ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش می فهمم حال می پندارم زندگی چيست رفيق! من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هواها گسلم گام در راه حقايق بنهم با دلی اسوده فارغ از شهوت و از حسد و کينه و بخل مملو از عشق و جوانمردی و زهد در ره کشف حقايق کوشم شربت جرائت و اميد شهادت نوشم زره جنگ برای بد و ناحق پوشم ره حق پويم و حق جويم و بس حق گويم! انچه اموخته ام بر دگران نيز نکو اموزم شمع راه دگران گردم و با شعله خويش ره نمايم به همه گرچه سراپا سوزم من شدم خلق که مثمر باشم ! نه چنين زائد و بی جوش و خروش عمر بر باد و به حسرت خاموش حال چون عمر گذشت معنی اش می فهمم کين سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت: کودکی بی حاصل نوجوانی باطل وقت پيری غافل به زبانی ديگر کودکی در غفلت در جوانی شهوت وقت پيری حسرت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! های که جمله های اخرت فريادی بر اورد!

red

حالا صدای شجريان به شدت به گوشم می آيد موسيقی از کلمات برتر است و اوج را نشان می دهد ... اين همه عبور کردن از تنگه های تجربه خسته مان می کند و احتمالی مثل اکسيژن ...

n!ma

رسيده بودم وسط مطلبت ددم يه sms واسم اومد بازش کردم دیدم تویی .جالب بود! ... تنها فرقش واسه من اینه که سیخ تو مغزم می ره! ... در ضمن انتظامی ۸۳ سالشه نه ۸۰ سال

پيمان

sms واسه پرويز پرستويی بود تا چند وقت پيش که چی شد؟ کاملا موافقم . البته فعلا با پاراگراف اولت . بدانيم چه می خواهيم . از چه ، چه می خواهيم! می خواستم يک بلاگ در همين مورد بنويسم که تو نوشتی پش نوشتن من به تعويق ميفته . آزادی در فکر را موافقم ولی در اين که هدف با صلابت بايد داشته باشيم نی زياد موافق نيستم . ( در راستای همان تفکری که خودت می دونی من دارم ) . يا آسون تر نوشتی يا اينکه من ديگه به تو عادت کردم . خيلی راحتر بودم با متنت اين دفعه

نويد

لحظه‌ای مُرد و غروب شد،سپری شد و سپری خواهد شد!یادته رفیق؟!به من می گفتی آرام باش،آرام!

محمد

* ۲: به گمانم از شاهکارهای ما(همین مایی که دور همیم) این قضیه ی فرار از تقلید کردن و مثل دیگران بودن است. هر چند همه مان خاص بودن را به تمسخر می گیریم، ولی واقعاً؟ بابا مگر این همه آدمی که زندگی کرده اند و مرده اند، از فضا آمده بودند؟ یا خواسته هاشان فضایی بوده؟ آنها عقل نداشته اند که به این مسائل بنیادی فکر کنند؟ چه لزومی دارد که برای رسیدن به خواسته هایمان- که تنوع زیادی ندارند به گمانم- به دنبال راههای ابتکاری و منحصر به فرد بگردیم؟ ببین ملت چه کرده اند و به چه رسیده اند، واضح است که تو هم باید همان کنی! ... اگر هم قرار است از زاویه ای جدید به زندگی نگاه کنیم، بهتر است با زوایای قدیمی بیگانه نشویم!

محمد

* ۱: می دانی همایون... بازی جذابیست، این که برای خودت مشکلات خفن مطرح کنی، وارد مسائل پیل افکن بشوی، و شاخ بازی در بیاوری. به مسائل اُپنی بپردازی که هیچ ربطی به تو ندارند و واقعاً سوال تو نیستند. مواظب باش مرد، که جذبه ی این بازی نگیردت. من که ترجیح می دهم به جای سقوط کردن، آدم ترسویی باشم!

ويدا

با توجه به حرفهای نفر قبلی می نويسم:اين يک بازی نيست!وقتی از لفظ بازی استفاده می کنيم که سر گرمی ای در کار باشد نه سر در گمی!قضيه فرار نيست...مساله شک در ميان است...شايد بايد گاهی همه چيز را زير سوال برد...و ترس را پنهان کرد...قرار نيست همه عين هم به دنيا بيايند،زندگی کنند و بميرند!ديد تازه زمانی معنی پيدا می کند که تمامی بند ها را رها کنی و از نو بنگری...نگذار ترس تو را به تقليد وادارد...و اما مراقب باش تا جايی پيش نروی که صدای خرد شدن ارزش هايت به گوش برسد!نترس، شک کن، اما مراقب باش (هيچ وقت مراقب بودن را با ترس يکی نگرفتم)ارزش ها نباشند،خالی می شوی و زمانی می رسد که همين زندگی که برای معنا يافتنش تلاش می کردی ،همان ارزش کوچک ديروز را هم برايت ندارد!اميدوارم منظورم را به درستی بيان کرده باشم!(مراقب بودن=مرز تعيين کردن)

صالح رستمی

سلام من متاسفانه سوتی مانند سوت حميد ندارم وگرنه آن را به شما می دادم. موفق باشيد.