قسر با سین است

 

چیزهایی هست که نمیدانم. روزهای تعطیل اول سال یا به اصطلاح همان “عید” بود،.. پیارسال یا سال قبلش یا حتی قبلترش،.. که در بیمارستان رسول اکرم تهران دکتر مقیم بخش مغز و اعصاب با تعجب به من زل زده بود و از من میخواست جلویش قدم بزنم، دولّا شم و یا به اشکال دیگر کمرم را حرکت بدم.. بنده‌ی خدا یک نگاهش به عکس رادیولوژی کمرم بود، که مهره‌ی ترک خورده‌ای را نشان می‌داد که کنار نخاع جا خوش کرده، و نگاه دیگرش به من بود که راست راست جلویش وایساده بودم و کنجکاوانه منتظر جواب؛.. برایش قابل هضم نبود که این پسر 10 روزیست با این کمر سر می‌کند و می‌گوید مشکلی غیر از درد شدید نداشته؛.. خلاصه نگرانی اش در این حدود که مصر بود بستری بشم...

عید امسال، باز هم پزشک و بیمارستان. این بار نفسی بود که از سینه‌ام در نمی‌آمد. پزشک حاذقی بود؛ خدا خیرش دهد. او هم باور نمی‌کرد. ریه‌ام را که معاینه کرد، گفت “ مرد حسابی!، تو چجوری سر پایی؟!، اصن نفس نمی‌تونی بکشی، بازدم نداری!...”.  خودم احساس کرده بودم مشکل امسال یه ذره جدی تر شده.

خلاصه، دست آورد نوروز امسال ما تا اینجا، آشنایی با جناب مونته لوکاست و پردنیزولون و تجدید میثاقی با سالبوتامول و فکسوفنادین (تلفست) بوده؛ البته سوای قرابت نزدیک تری که با دگزامتازون پیدا کردیم.

 

اینبار هم قسر در رفت؛ عزراعیل رو میگم.

 

/ 0 نظر / 13 بازدید