ناز کاج

توی خوابم یه شهر رویایی می‌بینم... نگو دریایی می‌بینم...

دور تا دور کوهستان پر است از کسانی که چند نفر چند نفر خود را با یک سیم، یک طناب، گاهی یک نخ دکمه، دور هم نگه داشته‌اند؛ همه‌اشان خسته‌اند، اما می‌خندند؛ خودشان را با طناب یا نخی که دستشان گرفته‌اند جدی نشان می‌دهند؛ می‌دانید انتهای این ریسمان به کجا وصل است؟ اصلاً وصل نیست. ولی خیلی خیلی این طناب‌ها بلندند...

چشمت به آن چیزی می‌افتند که می‌خواهی؛ اگر هزار نفر هم در گوشت فریاد کنند، نمی‌فهمی. نگاه تو از آن کنده نمی‌شود تا خسته شوی. این طور روزگار می‌گذرانی. گهی با ما و گه با ساقی و گه شیخ؛ گهی با درد و گه از کِیف؛ مِی می‌خوری. حواست هست؟ تو را می‌گویم که ایستاده‌ای روی این کوهستان؛ پای آن کاج بلند، کاج مطبّق. کاج سرمایی.

فکر نکن که تو، جواب همه‌ی سؤال‌هایی که از بقیه می‌پرسی، و در مضیق جواب‌های سخت و فیلسوفانه می‌گذاریشان، می‌دانی. نه؛ تو نمی‌دانی. می‌دانی که با این‌ها بازی‌ای را که نمی‌توانی ببری، داری پیچیده‌تر می‌کنی برای دیگران؛ حتی برای خودت، تا در این میان سری بجنبانی. تو مست بازی شدی...

از خجالت بسته نگاهم...

رقابت می‌کنی در همه چیز، در اصناف این کوهستان می‌چرخی. اگر توانستی، پای میز بازی می‌مانی وگرنه طعنه است و پشیمانی، که نثار بازی می‌کنی... و آن وقت من پیش چو تو مستی...

شاید جوابت حسابی باشد؛ Misery Loves Company.

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
مهبان

http://realbox.persianblog.ir/realbox_archive.html

نويد

من اين بازی رو می برم!مطمئن باش پست خوبی بود!کار شده و با فکر و سوژه ی خوب!موفق باشی! چقدر خط ۶ رو دوست دارم!

سارا

کس را چه آگهی است از درد آن ستاره که در انتهای شب پيچد به خويشتن او سال ها ز محبس ظلمت فرياد خويش را تا اوج بی کرانه ی هستی پرواز داده است.