رفیق من

رسیدیم به پل حافظ. واسه آقا رضا از طبقه‌ی دوّم علاء الدین یه مموری‌کارت جور کردیم. آقا رضا مدام تعارف میزد که یه آب‌میوه‌ای، رانی، آب زرشکی چیزی بگیره واسه ما.. آدم با مرام و مشتیه.. از چهارراه استانبول که رد می‌شدیم سرم توی گوشیش بود که داشتم تنظیمش میکردم.. نیس دستم بند بود، دستشو انداخت توی جیبم که مواظب باشه نریم زیر ماشین و موتور.. چند روزیه میشناسمش...

اونوقت n سال با طرف رفیقی، رودر واسی داره هنو بهت بگه ببین، ریدی با این اخلاق گهت.

آخه ترس داره؟ خو بگو!

 

 

 

/ 2 نظر / 10 بازدید
...

ریدی با این اخلاق گهت :دی

...

first of all! dear ... , ... belongs to me! please choose another symbol for your self! secondly! the problem is when somebody tries to tell you something! you start arguing to prove that it is not like that! the problem is you love arguing! it does not matter if you are right or not ! but I was thinking maybe you are trying to find yourself between your words ! If it is like that I would never say such a thing because I am pretty sure that time will change your attitude like it did mine!