واو عاطفه

وقتی از دور میبینیش دلت غنج میرود. نزدیکش میشوی و کمتر از آن میبینی. امّا همچنان یاد صورت خوش او از دور می‌افتی و به آن نزدیک‌تر می‌شوی. تا می‌توانی در عمقش، پستی و بلندی‌هایش می‌کاوی و به بلندای بلندترینش می‌روی و همین که پیش می‌روی کمتر از صورت خوش او می‌بینی و بیش‌تر شیب‌های تند و سنگ‌های سخت؛ و هرچه بالاتر می‌روی سوز سرما سوزاننده‌تر و شاید، شاید تنفری از او در تو زاییده می‌شود و بزرگتر و بزرگتر می‌شود. به اوجش، به جایی که او گفته بود قلّه‌ی لذّت‌های من است که می‌رسی از او سبک شدی و از برادران و خواهران او در دور و نزدیک، تا جایی که چشمت کار می‌کند پر شدی و دلت پر می‌کشد به آن‌ها؛ آن‌هایی که اگر روزی بر اوج آن‌ها بودی چشمت به نقطه‌ای که حالا هستی دوخته شده بود و حالا دلت به آن‌ها که آن روز، ازشان سیر بودی. فرود آغاز می‌شود.

با خستگی و سیری از آنچه زیرپاهایت بوده و هست و شاید، شاید شوقی برای صعود از آن چه در دور و نزدیک بلندای کوه دیده‌ای و نظرت به آن‌ها جلب شده برای آینده ترکش میکنی. غم انگیز نیست. طبیعت است. انسان یک بعدی منم و طبیعت کوه بعد دارد؛ می‌گویند کاش کوهستانی برای هوس صعودی نبود، تنفری نبود، دلزدگی، تحمل فرود، امّیدی نبود. یا کاش من فهمیده بودم اگر کوهستانی نبود زمینی نبود و تنفری نبود و طلوعی و غروبی و طلوعی و غروبی و ...

/ 1 نظر / 5 بازدید
امیر

همه ی هستی من آیه تاریکی است...من آرام و بیصدا به سکوت کوه دامن می زنم.....وبلاگ زیبا و قابل تاملی دیدم...به امید روزی که باشما همقدم شوم که آغاز راهم