عشق است...

یا

شاید فقط برای جذّاب شدن نمایش

داشتم به یه نمایش‌نامه فکر می‌کردم، نمایش‌نامه‌ای که یه طرف اون یه جوونی که داره سعی می‌کنه با هر وسیله‌ای که دستش به اون می‌رسه، ریشه به تیشه‌ی همه‌ی عقاید و باورای خودش و بقیه بزنه، خودش رو به حال نزاری برسونه که نه خودش، و نه بقیه، تاب دیدن اونو تو این وضعیت ندارن، حالی که همه رو نگران می‌کنه، همه از وضعیت این جوون تعجب می‌کنن، به خودشون و عقایدشون شک می‌کنن، می‌ترسن، نگران می‌شن، از عاقبتش حرف می‌زنن، از این که چرا این جوری شده می‌بافن، دعا می‌کنن، حتّی بعضیا قصّه‌ی این جوونو برا بقیه نقل می‌کنن، و از این دست.. امّا طرف دیگه‌ی نمایش، جریان یه عشق ناشناخته‌اس، که انگار فضای نمایش نمایش حکایت از وجود اون می‌کنه، عشقی که هیچ کس، حتی کارگردان، شاید حتی نویسنده، نمیشناسنش، یه حدس تاریک، وجود اون شاید فقط برای جذاب شدن نمایش باشه؛ اما در واقع این عشق همون چیزیه که افسار اون جوون رو دستش گرفته، معلوم نیست که عشق به چیه، به کیه، امّا مثل اینکه هست، یا شایدم نیست، کسی نمی‌دونه...

انگار یه نویسنده‌ای می‌خواست این رو برام کامل کنه:

وقتی این عشق توو مسیر وصال و فرجامش بیفته، اون جوون شروع می‌کنه به ساختن همه چیز،  همه‌ی باورا، همه‌ی عقاید، ارزش‌ها، "همه‌ی عشقها و دل‌بستگی‌ها"، ثبات،.. و موقعی که این عشق به سرانجام و غایت خودش برسه، دوباره همه چیز انگار که خراب میشه..

/ 7 نظر / 6 بازدید
نیما

سلام وبلاگ جالب و زیبایی دارید. حاضرید تبادل لینک کنید ؟

مهبان

ياد دو تا کتاب افتادم: ۱:‌ جنگل واژگون:‌ سالينجر ۲:‌ مرد داستان فروش:‌ گوردر

سميرا

جذابيت نمايش عاملي است براي جلب تماشاچي!!!

نیلوفر

فرانی:عشق؟ افلاطون؟...اوه٬دست بردار!...این داستانها پرونده شون بسته شده. زویی:اونی که تب داره٬تویی. فرانی:ناراحت نشو! عشق٬تو هزاره ی سوم٬تاریخ مصرف پیدا کرده...یکه تازی می کنی که چی؟ این یک مدل.... ****************** جشن شکستن آنهمه نقطه ی بی پایان. جشن رازگشایی... هه! چه دیر! نمی دانم این درنگ٬تا به کی ادامه می یابد. این مدارا٬که همانا خیانتی ست در حق او. یا من بسیار کودکانه می اندیشم ٬یا شمایان چاره در سکوت می بینید.... می دانید.. خواب و بیداری هیچ فرقی نمی کنه...خسته ای بیدار نشو! برای خودمان عالم می سازیم...به دست خودمان کلاه بر سرمان می نهیم...چرا؟برای حفاظت این سر از افتاب... اصلا کلکی در کار نیست!!! پرت می شوم ..پرتم می کنند..مگر طریق منجی گری می دانی ؟این حکایت بی پایان مانند گره کرواتی است که بسیار بسیار سفت بشته شده... این حکایت بی پایانشده. "هوا دلگیر/درها بسته/سرها در گریبان/ دستها پنهان..."

يه چن وقتيه ميخونم پستاتو...خوب مينويسي..تيتراتم خوبه....يه طورايي باهم وجه مشترك داريم...ميدونم داري دست و پا ميزني...ميدونم سخته...اما همينه...نصيحت نيستا..درد و دله....ميشناسمت...ميشناسيم..

علی

دارم به یه جشنواره پر از این نمایش ها فکر می کنم! جشنواره ای که توش همه بازیگرن و همه تماشاچی! نمایشی که چنین شخصیتی نداشته باشه مورد پسند منتقدین این جشنواره نیست! جشنواره ای که توش همه منتقدن!

فکر کنم اسممو ندونی بهتر باشه(برای هر دومون)

سلام یکی دو هفته پیش بود که یه خوابی دیدم. خواب یکی از دوستای قدیمیم رو دیدم. توی خواب خیلی خوشحال شدم. آخه یه چند وقتی بود که ازش خبر درست و حسابی ای نداشتم، فقط آدرس وبلاگش رو داشتم که با چیزایی که اونجا میدیدم به نظرم می اومد که حال و احوالش (حداقل به نظر من) زیاد خوب نیست. اما توی خواب حالش خوب بود. برای همین هم رفتم به وبلاگش سر بزنم (توی همون خواب). بعدش دیگه یادم نیست چی شد. می خواستم زودتر از اینا بهش سر بزنم. الان توی بیداری اومدم بهش سر بزنم. اما نمیفهمم، شاید بهتر شده. من وبلاگ زیاد میخونم اما این اولین نظری هست که تا حالا دادم، امیدوارم خیر باشه. امیدوارم هممون عاقبت به خیر بشیم. بازم بهت سر میزنم. حق نگهدارت باشه.