.‌Begin end

روووز…شد…روووز…شد…روووووز شد، رووز…

نزدیک آمد…

زیر پایش چمن بود.

کنارش می‌چرخید و می‌رقصید، با گونه‌های سرخ، با صورت برافروخته، با خنده، گشاده…

"بخند،،، بخند،،،بخند،،،"

لحنش را عوض کرد؛

"بخند که،،، بخند که به صورتت می‌نشیند…"

لحنش منطقی‌تر شد؛

"بخند که اگر بخندی…به نتیجه می‌رسی…"

سرعت چرخش و رقصش زیادتر شد، انگار دفعه‌ی قبل فقط داشت برانداز می‌کرد؛

"بخند که خنده‌ات خنده می‌آورد که خنده بیاورد که خنده می‌آورد، زیبا می‌شوی…"

با زبان دل سخن آغاز کرد.

"اگر بخندم، می‌خندم، و آن موقع که می‌خندم، و آن‌گاه می‌خندم؛ نمی‌خواهم؛…"

لحنش را کمی پایین‌تر آورد، منطقی‌تر شد، این بار در مایه‌ی اصفهان گفت…

"اگر بخندم، می‌ریزم؛ و اگر بخندم چند تکه می‌شوم…"

لحنش پیرتر شد؛

"اگر بخندم و اگر بخندم، گریه می‌کنم."

آرام شد و زیر پایش چمن بود.

 

/ 6 نظر / 10 بازدید
نیلوفر

پيکاسو که مرد يک چيزی رو زمزمه ميکرد.... يک اسمی...يک قصه ای... يک... نمی دونم چی...؟ نمی دونم اون موقع یک جور حس نوستالوژیک وجود داشته؟ نمی دونم بودن ها خیلی مثل نبودن شده... داشتن ها خیلی شبیه نداشتن شده... دیدن ها خیلی مثل ندیدن شده... گفتنها مثل نگفتن شده... خندیدن ها مثل گریه کردن شده.... .... دیر رسیدیم باد امد و همه ارزوها را با خود برد... پيکاسو که مرد يک چيزی رو زمزمه ميکرد.... شایدم گریه می کرد... شایدم شادی می کرد...

اسو

کل قضيه مجهول! نمی فهمم ولی تو ذهن خودم که بستش دادم به چيزهای جالبی رسيدم... از قصد اين طور می نويسی يا نا خوداگاه...؟

پيمان

جالب بود . و متفاوت با آن چيزی که معمولا برای اين سير انتخاب می کنن .

نگين

فرزانه

گفت به زنگی پدر :‌ اين خنده چيست ؟ بس ! که بر اين خنده ببايد گريست ! گفت : چو هستم به جهان نااميد روی سيه بهتر و دندان سپيد. (هوم...هميشه چند فاز عقب بودن ...شايد يه جور اعتياده به شيوه ی من...خب می دونی که بعضی وقتها بايد بعضی چيزها را ...هوم...چند بار خوند... )