مه را

باری؛ حجاب چهره‌ی جان شد غبار تنم...

خیلی ساده، به دنبال تعریف زندگی هستیم، زندگی را تعریف می‌کنیم، در جایی که هنوز نچشیدیم غم را، ترس را، توت را، عشق را، دوست را؛ نچشیدیم؛ ندیدیم آبی را، رود را، وارنگه رود را، برف را، خدا را ندیدیم؛ نشنیدیم، نرفتیم، نبردیم، "نه"ها را یک به یک پشت سر چیدیم؛ هنر را نـــــ....

"من" [آکورد سنگین ماژور پس زمینه را می‌لرزاند...]

من، به دنبال تعریفی از زندگی می‌گشتم، دنبال تعریف خودم. من از خودم همدم تر نداشتم. من که نوشتم، گفتم، من می‌خواستم تنها تر شوم، تنها تر شدم از آن تنهایی که می‌خواستم؛ تنهایی که من حتی نمی‌خواستم؛ من خواستم تنها زندگی را تعریف کنم، تنها تر شدم؛ "خواستم" "من" "خواستم" "من" ضرب‌آهنگ این را "تنها تر شدم"؛ من گم شدم بین من؛ من می‌شنیدم مدام "من گنگ و خسته"، هنرمند شدم در تنهایی.

من "کوه" شدم. کم "کوه" شدم. کم‌کم "کوه" مرا رفت. سامری شدم برای مردم؛ تنها شدم؛ از "شدن" تنها شدنِ من؛ سخت خواستم تن‌ها شدم.

مه، زیر پای من بود. جلوی پنجره. آن‌چنان که نمی‌توانستم سیاهی شب را ببینم. شب در فریب‌کاری مه سفید شده بود. مه را با مه‌شکن می‌شکنند تا سیاهی شب دوباره پیدا شود. سخت بتوان همچنان کناره پنجره نشست و ایستایی صحنه تو را دچار گرداب‌های خیالت بکند. مه، کنار رفته، شب پیدا شده. می‌خواستم شب سکوت کویرم را قسمت کنم در جواب بارش تند تر باران دوستم. ترسیدم. دوستم از من یک‌سال بزرگ تر است. ترسیدم. شادی مه را خواستم بفرستم برای دوستم، واقعاً مه شاد است...

مه را

/ 15 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سميرا

ساعت ديواري مي نوازد...دنگ دنگ... من...تنها...من...تنها...من...تنها... همين است! تكرار مي شود. از هر طرف كه مي روم مي رسم به من.تابلوي كدام خيابان را اشتباه ديدم كه از هر طرف كه مي روم مي رسم به تو...نه! به من! اين چه بن بستيست ؟اين رسمش نيست...

سميرا

پاراگرف آخر را خوانديم،دوست نداشتيم! بي ربط: اين كناره رو فك كنم مي شناسم!

محمد

* نوشته ات پر است از عبارات ِ قابل بحث و بسط. می شود برای این هایی که می نویسی، شرح ها نوشت... اما این، برای کسی است که "کوهستان" را جسته و این وبلاگ را پیدا کرده. عباراتی می یابد که از آن ها، مثلاً بوی حقیقت بلند است و شاید کم تر دیده باشد و خلاصه، حال می کند! ولی، برای منی که به دنبال "همایون" آمده ام اینجا، قضیه فرق می کند... برای چون منی، طعم نوشته هایت- که جدای از تصویر تو نیست؛ تصویری چند ساله، از گذشته تا آینده!- بسیار برجسته تر از آن عبارات است، که مثلاً ما چقدر تنهاییم و یا مه ِ سفید، مانع از دیدنِ شبِ سیاه است... مادرها را دیده ای؟ هنگامی که بچه شان مریض است و کاری از دستشان بر نمی آید؟ می نشینند بالای سرش و مدام غصه می خورند. و نگرانند، نگران! نسبت ما، مادر و فرزندِ بیمار نیست؛ می دانم. ولی از دستِ ما هم کاری بر نمی آید. و نگرانیم، نگران! من، نگرانِ "همایونِ من" هستم، و نه نگرانِ" تو". چه بگویم؟ دروغکی برایت بگویم که " نه! کی گفته تو تنهایی؟ ببین من هستم!". نه! اگر دوستی باشد هم، جواب آن دردها نیست...

محمد

چه بگویم؟ می توانی اینها را همدردی و ابراز نگرانی بدانی، که ما اگر چه ناتوانیم، ولی گوش ناقابلی داریم و دعاگو هستیم! و می توانی اینها را عذر تراشی بدانی، برای زمانی که تو هم خواستی قصه ای (غصه ای؟) بخوانی!

هدا

اين کدام من است که دم از تنهايی می زند؟... کدام مرد تنهاست که من را می جويد؟ اصلن می جويد؟... گمانم نه! همايون! تو بهتر از من می دانی که تنهايی بار نيست... از زير بار من ها که بخواهی خلاص شوی تنهايی می شود پناه برایت... پناه... مه (به فتح میم) تنهاست... مه عاشق می شود... مه می ترسد... می چشد... غصه می خورد... می آید... می رود... مه تنهاست باز... در سیاهی شب نه پرتگاهی هست،‌نه گودالی،‌ نه دزد شب رویی... سیاهی مطلق است! مه تنهاست... مرا گفت... "به این سیاهی خیره شو... درش فرو رو... اما غرقش نشو..." سخت است! اما درخشش مه، اگر هست... از این روست که سیاهی را می درخشد! مه(به کسر میم) را خوب گفتی... مه فریبکار است... مه شاد است... ولیکن من به رفیقم هدیه اش نمی کنم... مه همان است که تو گفتی اما... سیاهی شب را نمی تواند پر کند هیچ... تو که خودت هنرمندی... ارج هنر را به از من می دانی...

هدا

رستگار؟ ۵ تا کامنت حرف می زنی بعد تازه می گی حرفی هم نيس؟ خوبه والا!

سوسن جعفری

در کوه می‌شود عاشق شد، می‌شود فرهاد شد، کوه کند، در کوه می‌شود نبی شد ... سلام!

پيمان

وقتی اين فايلی که گذاشته بودی برای گوش دادن گوش دادم تاثير بلاگت بيشتر شد .

فرزانه

شادی مه را خواستم بفرستم برای دوستم، واقعاً مه شاد است... تنهايی واژه ی مظلومی است ! دوست داشتم...اين پست را به راستی دوست داشتم...(بيش نگويم )