رسم العشق

شاید اون‌جا، پشت کوه‌ها، هیزم‌شکنی می‌کند آن؛ دستم را دراز می‌کنم و از پشت کوه برش می‌دارم و جلوی چشم در امتداد افق می‌کارمش.

خدایا، این پنجره تنها پنجره‌ایست که رو به بیرون باز کردی و من هم‌چنان فقیرم؛ حال که نمی‌خواستم و می‌جنگیدم؛ ولی چیست جنگی با فریادهای متوالی که پسِ پس زمینه را پر کرده؛ خدایا، دست مرا کوتاه کرده‌ای و معنای هستیم را در گرو توجه به آسمان قرار دادی، آری؛ آسمان آبی است، اینجا هم آسمان آبی است؛ متعمدانه این را قرار دادی و هوای پشت ما را در این مسیر سرد کرده‌ای، سرمای تحریک کننده و پیش‌برنده که دوستش دارم.

خدایا، آن‌چه را از حقیقت می‌یابم جز احساسم نیست، passion inside؛ خدایا خدایا که مثل موم در دستم گرفته و مثل شلّاق به هر طرف که می‌خورم به یاد این می‌افتم، خدایا دستم را بگیر که اگر دست می‌یازی به سوی دست تنهایان؛ خدایا، و از چه کسی توانم این را بخواهم که جز تو، کسی نمی‌شناسم بدین خصلت، برای رهایی از این، برای جدایی از زمین، برای عبور و ایست، کیست که می‌تواند فرمان دهد. خدایا، من فقیرم.

خدایا، گردنه‌های زندگی عامدانه روی مرا سوی تو برمی‌گرداند؛ لبه‌ی این جاده بی‌حصار. خدایا، ناغافل دستم را سوی تو دراز می‌کنم، " ...و غیر تو کیست برای من؟، غمم را بگشا..."، چاره‌ای جز تو ندارم. از آینده می‌ترسم. فردا که دوره‌ام کنند تپه‌های پست، خدایا دستم را بگیر که من کودکم.

غصه‌اینست که شب نمناک است. خدایا، هیبت این شب بالاتر از هر کس و هرچیز، مرا می‌گیرد و حتی در تاریکی آن غوطه‌ور می‌شوم. خدایا، چه زیباست این پیروزی شب بر روز، در غروب؛ به یاد می‌آورد، یاد آن مرد هیزم‌شکن. خدایا، شب می‌خواهم برای آن که نهایت تصور شده، برای این عشق که نمی‌شناسمش.

خدایا بگذار همه به آسمان بیایند و شکوه ببینند که دیگر نفسشان حبس نشود و در فضا چنگ نزنند.

خدایا ترس دارم از دیدارت. دوست دارم که بدانم اگر دوست دارمت دوستم داری. خدایا دوست دارم یک گریه‌ی سیر برای تو. مرگ را بی‌هیچ غرضی و هیچ تمنایی از جلوه‌گر شدن احساسم برای دیگران که مرا بزرگ بپندارند یا آن‌که ابراز خستگی کنم، دوست دارم و می‌دانم آن‌چه رمز تمام داستان زندگانی را خواهد گشود، آن است و از این روست که از پس آن می‌ترسم.

خدایا، رعایت انسانیت را به عنوان کمترین دین پذیرفتم و از خمود و هرزگی پرهیختم که این در سایه‌ی تو و از میراث توجه به توست که برایم همه معنایی و هیچ یاوه در وجودت نپنداشتم و بر لوح ذهن من از تو بزرگی‌ات و دانایی‌ات حک شده و البته مهربانیت که دست‌آویز کج‌روی‌ها و دورشدن‌هایم از نقطه‌ی تعادلم بوده؛ که شاید همه سعیم پهلوگرفتن آن نقطه‌ی تعادل در بندر تو باشد.

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اسو

خارق العاده است اقا ...! من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه سخن گفتم حرفی از جنس زمان نشنيدم! سير صعودی اينجا متحير کننده است! نيلو که بی بلاگ شد بيايم تو رو بخونيم به جاش! رسم العشق ات به دل می شينه ادم و از سختی اش نمی ترسونه! نمی دونم چقدر حقيقتی ؟ولی حق نوشتی!

مانی

حال مطلبت ادم رو ياد استعداد انسان می اندازه!!! جوهر وجودش ! ياد علتش!!! با اسو موافقم ديگه مجبوريم اينجا اظهار فضل کنيم! صميمانه به اکیپمون دعوتت می کنم!

پيمان

(خدایا، گردنه‌های زندگی عامدانه روی مرا سوی تو برمی‌گرداند؛ لبه‌ی این جاده بی‌حصار. خدایا، ناغافل دستم را سوی تو دراز می‌کنم ) روح خداست که در کابد بشر دميده شده . به روح خدا احترام بگذاريد . لازم نيست خدا دستمان را بگيرد . لازم نيست از خدا خواهش کنيم که ما را به آسمان ببرد . لازم نيست نفس کشيدن را از خدا بخواهيم . تنها به روح خدا بايد وصل شد . روح خدا را بايد پيدا کنيم در وجودمان . خدايا مرا به خودت ، به خودم و به هر آنچه از تو در من است نزدیک گردان . (بر لوح ذهن من از تو بزرگی ات و دانايی ات حک شده )

ehsan

"شب می‌خواهم برای آن که نهایت تصور شده، برای این عشق که نمی‌شناسمش" یعنی واقعاً تو از این که برای همچین چیزی نهایت متصور شوی ناراحت نیستی؟ چیزهایی هست که...من که به پایان می رسم اگر پایانی برای آن تصور کنم...

نيلوفر

بسم الله روح البقا... بسم الله الشيرين القا بسم الله الشمس الضحی ...بسم الله عين اليقين غصه اينست که شب نمناک است ديگران را هم غم هست به دل غم من ليک غمی غمناک است....... و ما همچنان دوره می کنیم شب را روز را و هنوز را... هر روز همین کار را میکنم ...زمین زیر پایم و چشم به اسمان , زمین ات را بیگانه وار طی میکنم... می دوم ,می دوم .... نجوايی به گوشم می خواند رهرو ان نيست که گه تند و گهی خسته رود... رهرو انست که اهسته و پيوسته رود..........! نه! مثل اينکه شب نمناک است! زمان را به دست می گيرم , خليفه زمين اتم من, امن انسسسسانم! می دانم ,می توانم, می مانم... خنده ای کو که به دل انگيزم؟ قطره ای کو که به دريا ريزم؟ نه مثل اينکه شب نمناک است.... در ماندم... از خودم جا ماندم؟؟؟ ياد ايامی که در گلشن فغانی داشتم؟؟؟؟ جا ماندم...

نيلوفر

جا ماندم... غم دنيا بر دوش ندارم ! تحفه و توشه از دنيا هيچ ندارم ! به گذشته مرا دريابی ؟؟؟؟؟؟ندامتکارم م م م م م م م م.... و تنها سبدی اميد دارم!!! زیر لب می خوانم: یکی هست, یکی همیشه هست!در اغاز هیچ نبود , کلمه بود و ان کلمه خدا بود! بنده ای بیش نبودم و نیستم َ! کسی نداشتم....... کسم خدا بود کس بی کسان کسم خدا بود کس بی کسان ... دنیا؟؟؟ شیطان از بهشت رانده شد و من رانده از 7 اسمانتم! زمین برایم اسارتی است! و پای رفتن ندارم! دنیا را گذارانم , ان نکردم که به کار اید , امیدی در دلم دارم, نوری در دلم هست که تو را می خواند , چیزی در دلم هست که از توست! تو را می داند هر شب و روز به یکباره تو را می خواند..... زمانی که اشک می اید و دل خاموش می شود و ذهن هیچ نمی داند .یادی هست که در دلم نقره می پاشاند! درد دلم را یاد تو بس! بیراهه های این ذهن را ایات تو بس!سکوت و سکون و خموشی و تردید بشر را علت می دانی !

نيلوفر

حق تو راست اگر سامری بخوانیمان! همه مان نیک می دانیم ..... دنیا را می دویم می اییم که منزل بیابیم خانه را گم کرده ایم,سالهاست سرگردانیم و ستاره وجودت را چشم دوخته ایم ! به پس ابر مرو ... اصل و فرع نمی دانیم به پاس ندای این دل اندکی انسان می مانیم ...دل به این دنیا نسپردیم زیرا که دلی نبود! پروردگارا ...! بنده ات می خواند.... بنده ات رحم تو را می داند... بنده ام رحم تو را می دانم با خودم می خوانم : یاد من باشد کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد! یاد من باشد تنها هستم.... ادم اینجا تنهاست... ان صدا می خواند:بنده ام درد تو را می دانم... ماه بالا ی سر تنهاییست! درد ياد اور بی فردايی است...!؟!!!

هدا

زبانم الکن و نفسهایم سنگین می شود، تنم گر می گیرد، چونان نگاهم می کنی که گویی من یکم! و باور می کنم! این منم اینجا و تو ... آری تو هم اینجا! چون درختی تنها، بی هیچ چرخش، بی هیچ حرکت، نه باغبان دارم، نه بذر و نسلی... هیچ ندارم! چون تپه ای میان بیابان، بی هیچ چرخش، بی هیچ حرکت، نه عابری دارم، نه گیاهی خودرو که بتوان نام دلخوشی برش نهاد... هیچ ندارم! چون کودکی درون سبد، شناور میان امواج، از دستی به دستی، بی قرار، ناآرام، نه دست آرامی، نه همراه مطمئنی... هیچ... هیچ ندارم! همه ام تویی، هیچم تویی، و چونان نگاهم می کنی که انگار همه ات منم، هیچت... می بینی؟! باز گر می گیرم، نفس هایم سنگینند، میان این دنیای بی قرار، آدمهای بی صبر... نه! من بهشت خودم را می خواهم! قرار من در دستهای خدایم پنهان است!

همايون

نیاز دیدم که این بار این‌جا شرحی داده شود بر حاشیه‌های دوستان، که انصافاً لطف می‌کنند و آن‌چه به نظرشان می‌رسد بر این نوشته‌ها این‌جا برایم باقی می‌گذارند... و اما محمّد، دیوار مرگ را حقیقتاً مانند هر دیواری نمی‌توانی از پس بگذرانی چرا که مرگ نیز در قالب زمان روی می‌دهد و تا زمان مرگ فرا نرسد پشت این دیواریم، امّا شاید بتوان پشت این دیوار را دید؛ که آن نیز در گرو آن است که بدانیم از کجا می‌توان چنین کاری کرد و چگونه، و آیا اصلاً امتیاز و اختیار دیدن آن طرف دیوار بالقوه به کسی داده می‌شود یا نه، و این خود در گرو احاطه داشتن بر مرگ است و یا آن که گرفتن اخبار از آن‌که یا آن‌چه بر این دیوار محیط. و این دوّمی در گرو آشنایی با آن کس یا آن چیز است و این احتمالاً در گرو دانستن وسایل و لوازم ارتباطی است که در اختیار ماست برای ارتباط با آن موجود؛ و این یعنی آن که ما خود را در حدّ لازم بشناسیم. چنان که هدا گفت، و راست گفت، نه تنها او، که ما، و یا حدّاقل من، بهشت خودمان را می‌خواهیم و قرارمان در دست‌های خدایمان پنهان است، ما تپه‌ای میان بیابان، درختی تنها، کودکی میان امواج؛ ما ابتدا خودمان را باید پیدا کنیم، و تنهاییم

محمد

* خب بشناسیم. و درباره ی مرگ: نمی دانم که واقعاً زمان مند است یا نه! ولی نه تنها می توان ورای آن را دید، که می توان رد شد...