کوهستان

رفیق من

رسیدیم به پل حافظ. واسه آقا رضا از طبقه‌ی دوّم علاء الدین یه مموری‌کارت جور کردیم. آقا رضا مدام تعارف میزد که یه آب‌میوه‌ای، رانی، آب زرشکی چیزی بگیره واسه ما.. آدم با مرام و مشتیه.. از چهارراه استانبول که رد می‌شدیم سرم توی گوشیش بود که داشتم تنظیمش میکردم.. نیس دستم بند بود، دستشو انداخت توی جیبم که مواظب باشه نریم زیر ماشین و موتور.. چند روزیه میشناسمش...

اونوقت n سال با طرف رفیقی، رودر واسی داره هنو بهت بگه ببین، ریدی با این اخلاق گهت.

آخه ترس داره؟ خو بگو!

 

 

 

   + همایون ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱