کوهستان

سکه‌ی سه‌رو

بچه‌تر که بودم، وقتی جلوی تلویزیون می‌نشستم و فوتبال می‌دیدم، مقید بودم که همیشه پای راستم را روی پای چپم بیندازم- اگر آنی که طرفدارش بودم سمت راست زمین بازی می‌کرد- و دقیقاً از سوت شروع نیمه‌ی دوم، جای پاهایم عوض می‌شد. گاهی به‌خاطر همین، پاهایم بد جوری خواب می‌رفت و گاهی رعشه‌ای به پاهایم می‌افتاد، اکثر اوقات جفت پاهایم سرد سرد می‌شد. عقیده‌ای بود سخت محکم در من، که این، باعث می‌شود که تیم ‌ما ببرد، و اگر تیم‌ من گل بخورد، پایم را بیشتر کش می‌دهم که بیشتر روی پای دیگرم قرار بگیرد. گاهی اوقات فکر می‌کردم چارزانو بیشتر از نشستن روی صندلی جواب می‌دهد.می‌دانید، مدل نشستن چارزانو هم از همین فرم تبعیت می‌کرد؛ یعنی باید جوری چارزانو می‌نشستی که وقتی پاهایت جمع می‌شد، پای  موافق روی پای مخالف می‌آمد. گاهی اوقات کارهای ضروری‌‌ که حین بازی پیش می‌آمد را، برای آن‌که مدل پاهایم به‌هم نخورد، به بعد از آن موکول می‌کردم؛ چون ممکن بود اگر چند لحظه از پای تلویزیون بلند شوم و فرم پاها به هم بخورد، تیم من گل بخورد. همچنین، اگر می‌خواستم روی مبل بنشینم و فوتبال ببینم، باید سمت تیم مخالف می‌نشستم و کنترل تلویزیون را هم در دستی که طرف تیم موافق یود می‌گرفتم؛ حتی روی مبل‌های یک نفره، این کار باید به نحوی انجام می‌شد. کمی بعد تر، "پشه" هم به سیستم اضافه شد. یعنی، هر پشه‌ای که قبل از بازی شکار می‌کردم، نماینده‌ی یک گل برای تیم ما بود. گاهی، در شرایط اضطراری، بین دو نیمه سنگر را رها می‌کردم و به دنبال پشه می‌گشتم. بعدتر، فکر می‌کردم که اگر جریان بازی بر وفق مراد نبود، بلند شوم و یک تغییر دکوراسیون سطحی و سریع، به اتاق بدهم؛ حتی جای یک لیوان را عوض کنم؛ که شاید در این وضع جدید اوضاع دنیا تحت تأثیر قرار بگیرد و در بازی تیم ما فرجی حاصل شود.

یادم می‌آید که در جام ملت‌های یکسال، ایران با عمان هم‌گروه شده بود. همه از عمان و فوتبال عربی این تیم و ترس از حذف شدن به خاطر عمان و ... می‌ترسیدند. زد و ایران تا دقیقه‌ی 90 از عمان دو یک عقب افتاد. خانمی/آقایی که شما باشید، ما افتادیم به عجز و التماس از درگاه خدا، که "ای خدا تو با این کرمت بیا و یک گل نثار این تیم ما کن و ما رو خوشحال کن و این ملت رو یه حالی بهشون بده و فقر رو ولو برای لحظاتی از یادشون ببر و ... تورو خودت قسم و ..."، خلاصه، خانمی/آقایی که شما باشید، زد و دقیقه‌ی نود و .. گل زدیم. اشک از چشم‌هایم جاری شد.

فکر می‌کنم آن وقت که خدا را التماس می‌کردم، یاد عمانی‌ها نبودم. الان که فکرش را می‌کنم می‌بینم خیلی خودخواهی و کوته‌فکری در این دعا نهفته بود: " خدایا ما ببریم". می‌دانید، فکر می‌کنم باید "همه"، "ببرند" ولی این‌ امکان ندارد. اصولاً این موضوع نزد ملل متقدم و قبل از  مدرنیته هم حل شده بود که همه باید به نوبت "ببرند" و  "ببازند". شاید این از تحفه‌های مدنیت است که  "دعای برد" را "کوته‌فکری" می‌داند. شاید این هم به این ربط پیدا کند که بیراهه‌ها حکم مجاری تنفسی راه‌ها را دارند، اما تو نباید آن‌‌ها را طی کنی، فقط از دور باید تماشایشان کنی.

می‌خواهم تنهایی کوهستان بروم، اما می‌گویند خطرناک است.

 

   + همایون ; ٢:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦