کوهستان

ناندل به یالرود

 

روزهای بعد از انتخابات بود و دقیق‌تر بگم روز بعد از نماز جمعه‌ی خامنه‌ای، یعنی شنبه که قرار شد بریم برنامه. ناندل به یالرود. برنامه‌ای که تقریبا 85 درصد اون رو پارسال اجرا کرده بودم؛ البتّه به اسم خط‌الرأس ورارو به چپکرو که پیمودن خط‌الرأس نیمه تمام موند. یه برنامه‌ی جوندار کوهپیمایی که پارسال 4 روز از ناندل تا یالرود طول کشید که بیشتر زمان هم به درگیری با خط‌‌الرأس گذشت. این بار قرار بود که فقط درّه رو پیمایش کنیم و برسیم یالرود. بعد از اینکه زمان امتحانای آخر ترم عوض شد و جوّ تهران به اون شکل دراومد، یه تیم عالی جمع و جور شد تا بریم برنامه و عاقبت یکشنبه 31 خرداد عصر 6 نفره عازم شدیم.

ناندل. مبدأ صعود جبهه‌ی شمالی و شمال‌شرقی دماوند. دهی در ارتفاع 2300 متری. کیلومتره  53 آمل در جاده‌ی هراز، بین تونل شماره‌ی 7 و 8 دوراهی هست سمت غرب جادّه که به روستاهای "حاجی دلا"، "میان‌ده"، "رزن"، "کرف" و "ناندل" میره که به مجموعه‌ی این روستاها "دلارستاق" میگن. یه مسیر حدوداً 15 کیلومتری رو باید از محل دو راهی تا ناندل طی کرد، که بیشترش جاده خاکیه، تا به انتهای جادّه یعنی ناندل رسید. از ناندل دماوند رخ شمالی خودش رو به رخ می‌کشه و ابّهتش آدمو میگیره. معروف ترین شخصیت ناندل برای کوهنوردا آقای صالحیه. آقای صالحی صاحب خانه‌ی کوهنورد ناندل، پیرمرد سر حالیه که از جلال رابوکی‌ها تا کوهنوردای جوون امروز رو دیده و زمستون و تابستونای دماوند رو بیشتر از هر کوهنوردی تجربه کرده. پسرش، عبّاس آقا، مرد شریفیه.  نیسان داره و کوهنوردا رو از لب جاده هراز تا ناندل و بالعکس جابجا میکنه.  خلاصه اگه یه وقت ماشین می‌خواستین واسه ناندل به ایشون یه زنگ بزنین: 09119201223

ما ساعت 8 از ترمینال شرق با اتوبوس آمل حرکت کردیم و ساعت 10:30 سر دوراهی بودیم. تا یه مقداری زیر آسمون پر ستاره شب قدم زدیم آقای صالحی اومد و سوار شدیم. من که جلو نشسته بودم تا ناندل راجع به انتخابات و احمدی‌نژاد و وضع ناندل و ناندلیا با عبّاس آقا صحبت می‌کردم. بنده خدا خیلی شاکی بود از وضع موجود و میگفت با این سهام عدالت رأی ملّتو خریدن. با بحثایی که کردیم برام جالب بود که انقد روشنه و آگاهی داره از مسائل. نشون میداد توروستاها هم احمدی‌نژاد 100% رأی نیاورده. نصفه شب رسیدیم ناندل و آقای صالحی درب خانه کوهنورد رو برامون باز کرد و قرار شد ما شبو اونجا باشیم. شام خوردیم و خواب.

صبح وقتی اومدم یه آبی به سر و صورتم بزنم اوّلین بار دماوندو دیدم. مثله فروردین پر از برف بود. یال شمالی سرتاسر برف داشت. 4000 حدود 500 متر بالای خط برف بود. خیلی جالب بود. پارسال همین موقع که شمالی رو صعود کردیم فقط اواخر مسیر، از حدود 300 متر زیر قله برف داشت. آقای صالحی هم دیشب می‌گفت که امسال به خاطر این حجم برف که بیشترش مربوط به بارشای بهار میشه خیلی کم کوهنوردا اومدن. یه نگاهی به مسیر تا گردنه‌ی سرداغ انداختم و اومدم داخل که صبحونه رو بخوریم و جمع و جور کنیم.

 

 

 

 

مسیر از ناندل تا گردنه‌ی سر داغ کاملاً شرق-غربیه. وقتی از انتهای غربیه روستا خارج میشین باید بعد از گذر از رودخونه، یه مقدار به سمت جنوب برین که در ادامه با برخورد به درّه‌های کم عمق مجبور نشین درّه‌ رو پایین و بالا کنید. در بین راه یه گوسفند سرا هم هست که برای کسایی که یال شمالی رو میخوان صعود کنن آخرین محلّیه که میتونن آب بردارن. با ادامه‌ی مسیر به سمت غرب کم کم یال بلند و زیبای داغ مشخص و معاوم تر میشه. یال داغ دشت ناندل رو از دشت داغ جدا میکنه و مرز بین دنیای بکر و بی‌نشان از تمدن طبیعت با دشت‌ و مراتع روستای ناندله. نرسیده به انتهای دشت، در حاشیه‌ی شمالی دشت چندتا گوسفندسرا و یه چشمه کنار هم قرار گرفته که به "چم بن" مشهوره. ظاهرا قبلا جمعیت ساکنی هم داشته ولی الان دیگه فقط چندتا گوسفندسراست. 2 جا مجبوریم که وارد درّه بشیم و دوباره ازون بیرون بیایم. یکی موقع رسیدن به رودخانه‌ی "دوبی سل" و یکی هم موقع رسیدن به رودخونه "سیوله‌س". در واقع چون این دوتا رودخونه‌ی اصلی از دماوند جاری میشن و به ناندل میرسن باید حتما جایی قطعشون کرد. ولی عبور ازونا اصلا دردسر نداره.

ما ساعت 8:45 از خانه‌ی کوهنورد زدیم بیرون. آقای صالحی اومده بود و بدرقه مون کرد. توی هوای عالی و آفتاب صبح ناندل حرکت آغاز شد. ماشالله بچه‌ها مثله بنز می‌رفتن و سرعتمون خیلی خوب بود. دم ظهر بود که رسیدیم روی گردنه. برای رفتن روی دشت داغ یه پاکوب خیلی مشخص هم هست که البته این موقع سال آخر پاکوب جایی که می‌رسید روی دشت به نقاب برفی بود که ترجیح دادیم از روی یه یال بیایم بالا که با برف برخورد نکنیم. یه کوچولو هوا ناراحت بود و با تگرگ نوازشمون کرد.

 

 

 

رسیدیم روی دشت داغ. دشتی با ارتفاع متوسط 3500 متر در شمال غرب دماوند. دشتی به وسعت شهرک غرب و حتّی بزرگتر که تنها دشمن ساکن شدن انسان در آن سرمای "داغ"زننده و سوز سرمای  "یال داغ" دماونده؛ وگرنه باید تا الان پر بود از خونه و مزرعه و …. به این دشت و جایی ازون که یه گوسفند سرای کوچیک هم هست "برف بن" هم میگن. یه راهه دیگه‌ی دسترسی به این دشت جادّه‌ی جبهه‌ی غربیه دماونده که همون جادّه ادامه‌ش به دشت داغ و ابتدای یال داغ می‌رسه.  کنار گوسفندسرا نشستیم نهار خوردیم. هوا همچنان یه کوچولو از دستمون ناراحت بود و نم بارونی زد.

 

 

 

 موفع نهار داشتم یال غربی و چال‌چال دماوند رو می‌دیدم که سرتاسر برف بود. همین طور ورارو و دورتر دوخواهرون‌ها که در کنار دماوند تپه‌ای بیش، نیستن. بعد نهار حرکت رو ادامه دادیم به سمت جنوب غرب دشت، تا جایی که با یه شیب تند تا دشت به درّه‌ی رودخونه‌ی "دلیچای" وصل میشه. شیب رو پایین اومدیم تا کنار رودخونه. پارسال برای اینکه میخواستیم خط‌الرأس بریم، رفتیم سمت شمال غرب دشت. اونجا وقتی برسین کنار رودخونه یه چشمه‌ی پرآب هم هست به اسم "چشمه کلا" که چشمه‌ی معروفیه. پای ورارو. کنار رودخونه بچه‌ها آب‌بازی‌شون گرفت.

تا اول درّه باید کنار رودخونه راه رو به طرف جنوب ادامه داد. رسیدیم اوّل درّه‌ی "دیو آسیاب". این درّه حد فاصل دوتا خط‌الرأس "ورارو-چپکرو" و "گوینک چال-الرم" میشه. البته اوایل درّه شما ورارو رو نمی‌بینید چون چندتا کوه کوچیک بین درَّه و خط‌الرأس اصلی قرار گرفته. رودخونه‌ی پر آبی توو درّه جاریه. سر درّه یه خونواده‌ی عشایری چادر زده بودن. اوّلین حرف مرد خونواده موقعی که مارو دید هم این بود که"تهرانو شلوغ کردید اومدید اینجا؟" . بعدشم کلّی استدلال مضحک کرد که احمدی‌نژاد باید رئیس‌جمهور باشه. از جمله‌ی استلالاش این بود که برا اینکه بشه مملکت رو اداره کرد باید همش بکش بکش باشه. ما هم…، خب…،  لابد باید قانع می‌شدیم. ساعت حدودای 6:15 بود که اوّل درّه بودیم. تا اینجا همینجور که میومدیم صحبتش بود که تا بتونیم زود برسیم یالرود؛ شاید ازون ور انداختیم رفتیم ورازون و کجور و سی‌سنگان و دریا و… خلاصه به خاطر همین حرفا سریع می‌رفتیم. هادی مثه موشک جلو می‌رفت و من گاهی نمی‌فهمیدم یه جاهایی که باید از رودخونه رد می‌شدیم اون چجوری رد شده که یه ذرّه هم خیس نشده بود. برفچال‌های هیولایی که روی رودخونه بود نشون‌دهنده‌ی حجم برف منطقه تو زمستون بود. آخرش یه جایی من تا سینه رفتم تو رودخونه. حدودای ساعت 9 در حالیکه اکثراً خیس خالی بودیم رسیدیم یه جای از پیش هدف‌گیری شده واسه شب مونی به اسم "برکه". برکه یه جایی بود که یه خورده آب رودخونه راکد شده بود و بسترش پهن بود. کنارش جای خوبی واسه زدن چادر داشت. توی دل کوه‌های ناآشنای منطقه‌ی لار، چادر و شام رو زدیم و6 تایی توی چادر خوابمون برد.

 

 

 

 

صبح، خورشید منظره‌ی قشنگ کنار چادر رو نورپردازی کرده بود. 7:30 صبح دوباره راه افتادیم. بعد از رد کردن چنتا برف‌چال رسیدیم به جاهایی که سال پیش از اوجاها ما دیگه خط‌الرأس رو ادامه نداده‌بودیم و وارد درّه شده‌بودیم. "سه سنگ" و "تخت برفی" از قلّه‌های خط‌الرأس معلوم بودن. برف روی خط‌الرأس از برف سال پیش اونم نیمه‌ی خرداد بیش‌تر بود. جلوتر رسیدیم به ابتدای تنگه. عبور از این تنگه نقطه‌ی اوج برنامه‌س. حتّی پشت این تنگه مناظر و طبیعت هم به کلّی چهره‌شون عوض میشه.

این تنگه وحشتناک بی‌نظیر و زیباس. پارسال محسن که اولین نفر رفت که ببینه مسیر راه میده یا نه وقتی برگشت داشت از حیرت سکته می‌کرد. سال پیش محسن 5 دفعه تنگه رو رفت و برگشت و سیر نمی‌شد. تنگه‌ای فوق‌العاده تنگ!. وسط تنگه یه سنگ افتاده و لاخ شده توی مسیر رودخونه. باید ازش بالا رفت و اون طرفش دوباره پرید توو آب. اون طرف سنگ عمق آب بیشتره و تا شکم توی آب فرو میرین. بچه‌ها که اوّلین بارشون بود مسیرو میومدن ذوق‌مرگ شده بودن. بالای تنگه، برف زمستون سقفی واسه تنگه ساخته بود که ممکن بود به خاطر عبور ما و سر و صدامون بریزه.  بعد از تنگه دشتیه که هر بیننده‌ای رو مسحور منظره‌ی خودش میکنه.

 

 

 ...................................................................................................................................

 

 

 

 عرض رودخونه بعد از تنگه زیاد تر میشه و به همین خاطر عمقش کمه.  منم که از قبل از تنگه دمپایی پام کرده بودم توی رودخونه قدم میزدم. هر از گاهی هم مجبور میشدم دنبال دمپاییم بدوم چون جا میموند و آب میخواس ببرتش. رسیدیم به چندتا گلّه‌ی گوسفند. من نمیدونم گاو و گوسفندای این‌جا چرا به جا شیر، شیر کاکائو نمی‌دن؛  ما که اون‌جا دلمون می‌خواس به جای گوسفندا بودیم و از چمنای تازه‌ی اونجا استفاده‌ی مقتضی رو می‌کردیم. به هر صورت گذشتیم و توی ارتفاع 3500 متری، در انتهای دشت جایی رسیدیم که سال پیش شب‌مونی‌ آخرمون رو کرده بودیم. رو به روی چپکرو.

 

نشستیم نهار خوردیم و باز هم هوا ظاهراً ازین که ما نهار می‌خوریم ناراحت شد. با کمی تگرگ در حین نهار همراهی‌مون کرد. تا یادم نرفته یادی هم از این آقای شتر که نمیدونم اینجا چه‌می‌کرد بکنم. یا خودش یا صاحبش طرفدار موسوی بود. به گردنش دقت کنین.

از اینجا به بعد من دیگه کفشمو پوشیدم. چون باید یه شیب تند رو تا درّه‌ی یالرود پایین میومدیم. درّه به سرعت ارتفاع کم می‌کنه و به سمت شمال می‌پیچه. یه نقطه‌ی شاخص اینجا "پاکبود"ه. که دوتا رودخونه بهم می‌رسن.

 رودخونه‌ی غربی از کوه کبود سرچشمه می‌گیره. از سمت اون کوه میشه به طرف گردنه‌ی کبود و آبشار قو و رودخونه‌ی لار و نهایتاً گرمابدر رفت. بقایای یه  کاروانسرا هم تو دل کوه مونده که به "کاروانسرای پاکبود" مشهوره. کاروانایی که از لار به بلده و نور می‌رفتن اینجا منزل می‌کردن. از طرفی پاکبود محلّ اتمام خط‌الرأس ورارو - چپکرو هم هست و خط‌الرأس با شیب تندی داخل درّه هرز میره و تموم میشه.  از اینجا تا یالرود مسیر کاملاً جنوبی - شمالی داخل درّه ادامه پیدا می‌کنه. توی نقشه‌های عمومی یه راه شنی از یالرود به پاکبود مشخص کردن که مربوط به جادّه‌ای میشه که میخوان به توجیهات نامعلومی از یالرود تا گرمابدر بکشن. تمام طبیعت لار و بکربودن منطقه در معرض خطره و به خاطر کشیدن این جادّه که هیچ توجیه راهداری و اقتصادی نداره ممکنه آسیب وحشتناکی به این منطقه برسه. یالرودی‌ها از کشیدن این جادّه و فعّال بودن این پروژه خوشحالن چون پول و سرمایه و کار به روستاشون اومده. امّا توجّهی به طبیعت و حفظ زیبایی منطقه‌شون نمی‌کنن. یکی از یالرودی‌ها می‌گفت یکی از بانی‌های اصلی این پروژه ناطق‌نوری، نماینده‌ی نوره، برادر همین ناطق‌نوری سرشناس…

 

 

مسیر رو با سرعت خوبی ادامه می‌دادیم. میانگین سرعت 4.2 کیلومتر در ساعت میومدیم. بعد از پاکبود به دشت‌های وسیعی میرسین که به "قطعه‌ی استراحت" هم معروفه. چندتا گوسفندسرا و کلبه‌ی کوچیک هم توی مسیر هست. باید حواستون جمع باشه تا یه خورده بعد از پاکبود باید به سمت راست رودخونه بیاین و از اسن سمت رودخونه ادامه بدین، وگرنه ممکنه جلوتر برای اومدن به این طرف رودخونه که امکان ادامه‌ی مسیر رو داره به خاطر حجم آب رودخونه دچار مشکل بشین. پاکوب مسیر کاملاً مشخص و واضحه و در طول مسیر چندتا پل هست که باید از همه‌ی اونها رد شد. حوالی 6 عصر رسیدیم به باغ‌های روستا. تابلوی "خطر مرگ! عملیات انفجار و راهسازی!، خطر ریزش سنگ! عبور از این مسیر از ساعت 8صبح تا 5 بعدازظهر ممنوع!" اوّل باغ‌های ده رو می‌بینیم و تأسف می‌خوریم. یه ذرّه نشستیم و سر و وضعمون رو درست کردیم تا برای برخورد با روستاییای یالرود آماده باشیم.

یالرود روستای ییلاقی و روی دامنه‌ی شمالی کوههای مشرف به بلده‌س. از سمت یوش که به بلده برین، جادّه‌ی فرعی شمال جادّه نرسیده به بلده جدا میشه که ابتدا به "کلیک"، بعد به "مرچ" و بعد به یالرود میرسه. ادامه‌ی جادّه به "ورزن" و دست آخر به "حطر" میرسه. حطر انتهای جادّه و مبدأ صعود یال شمالی ناظر بزرگ ("شکرلقاس") محسوب میشه. همگی این روستاها کوچیک هستن ولی سکنه‌ی دائم دارند و آباد به نظر میان. چندتا ویلا بین خونه‌های روستا هم خودنمایی میکنه. یا این همه موبایل توی یالرود آنتن نمیده و تا رسیدن به جاده‌ی اصلی یوش - بلده آنتن موجود نیست. از یالرود هم تاکسی خطی و هم لندروور برای رفتن تا بلده وجود داره. شاید نزدیک 3 4 کیلومتر اول از یالرود تا بلده خاکیه امّا بقیش آسفالته. یکی به اون پیمانکاری که میخواد تو قلب لار جادّه بسازه نمیگه که اوّل بیاد این یه ذرّه رو آسفالت کنه.

ما 6:35 رسیدیم یالرود. 54 کیلومتر مسافت توی 2 روز طی شد. بالاترین ارتفاعی که بهش رسیدیم مربوط به همون دشت داغ میشد با نزدیک 3600 متر. ارتفاع یالرود هم 2300 متره، نزدیک ارتفاع ناندل. تا بچه‌ها لباساشون عوض کردن و رفع حاجت و … یکی از بچه‌های روستا یه لندروور برامون خبر کرد. اسم پسره مجتبی بود. آقا مجتبی اوّل دبیرستان بود و میگفت اینجا هم احمدی‌نژاد با سهام عدالت و این‌جور چیزا مردمو گول زده. امیدوار شدم که اینجا هم امثال آقای صالحی پیدا میشه. از روستاییای حاضر توی میدون ده خداحافظی کردیم و راهی بلده شدیم. سه‌سوت بعد بلده بودیم. حاج‌آقا، راننده‌ی لندروور لطف کردن ازمون 7 تومن گرفتن که نسبتاً خوب بهمون تخفیف داد.

بلده، رستوران چهارفصل. به یاد سال پیش کوبیده رو زدیم و همه‌ی پولمون رو دادیم بابت این شام مجلل. به همین خاطر توی شهری که عابر بانک نداشت گشتیم دنبال جای خواب مفت و مجّانی و طبیعتاً مسجد اوّلین گزینه بود که به نظرمون رسید. سروش و امید رفتن دنبال هماهنگ کردن مسجد. متوّلی مسجد هم بچه‌ها رو برداشت برد کلانتری بلده تا اسم و مشخصّاتشون و کارت ملّی و … رو به کلانتری بدن که یه وقت ما در و دیوار مسجد رو گاز نزنیم و از خونه‌ی خدا چیزی بلند نکنیم. بنده خدا زن متولّی مسجد هم به هزار اشاره از ما پرسید که مسلمونیم دیگه؟! خلاصه وقتی همه مطمئن شدن که ما چیکاره‌ایم و از کجا اومدیم و اینا اجازه دادن داخل مسجد بریم و شب اونجا باشیم. به هر صورت دستشون درد نکنه. ما هم طولی نکشید که همه از خستگی خوابمون برد و نفهمیدیم که کی صبح شد. در اوّلین حرکت با باز شدن بانک‌ها کمال رفت و از بانک پول گرفت و تا برای ادامه‌ی سفر پول داشته باشیم. قدم بعدی پرسیدن پیش‌بینیه هوای چند روز آتی منطفه بود از بچه‌ها تهران. که گفتن یه کم بارونیه. برا همین تصمیم این شد که بشینیم پشت یه وانت و از جادّه بریم رویان. جادّه‌ی بلده به رویان که اردی‌بهشت هم اومده بودم فوق العاده زیباس. روستاهای ییلاقی و کوچیک توی مسیر آدمو یاده فیلمای کیارستمی میندازه. خلاصه دم ظهر رسیدیم رویان، کنار دریا.

دیگه آخرای برنامه بود و حسن ختام برنامه زدن به آب دریا. به شوخی میگفتیم ما که هی داریم میریم سمت شمال، همینجوری بریم یه خورده دیگه میرسیم روسیه. ازونجا یه خورده بریم میرسیم البروس و … خلاصه بیخیال شدیم و اومدیم آمل. سوار اتوبوس آمل - تهران - اصفهان  شدیم. حدوداً نصفه شب رسیدیم تهران. سروشم رفت اصفهان. باز اینجام بگم دستش درد نکنه چون باعث و بانی اصلی این برنامه هم اون بود.

 

   + همایون ; ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸