کوهستان

کردستان - اردی بهشت 88

یک روز سروش مثل همیشه آمد اتاق و گفت همایون هفته‌ی بعد نه هفته‌ی بعدش داریم میریم کردستان. من هم مثل همیشه گفتم کیایین؟ گفت تقریباً همون بچه‌های قشم اسفند. سرپرست برنامه هم سبا بود. هر از گاهی قبل برنامه میدیدم که سبا و سروش و بقیه بچه‌هایی که میومدن میشینن و کارای مربوط به برنامه رو هماهنگ میکنن. خلاصه، روز سه شنبه بود، 22 اردی‌بهشت که ساعت 9.5 شب میدون آرژانتین، سوار بر اتوبوس به سمت کرمانشاه راه افتادیم.

برنامه از این قرار بود که وقتی رسیدیم کرمانشاه، احتمالاً حدودای 6 صبح چهارشنبه، صبحونه رو یه جایی، مثلن فضای سبز جلوی طاق بستان، بخوریم و حرکت کنیم سمت کامیاران و پاوه. بازدیدی از غار قوری قلعه داشته باشیم و حرکت کنیم سمت هجیج. روستایی در دل کوهای شاهو. بعد از هجیج رفتن به اورامان تخت، دهی در کوهپایه‌ی شمالی شاهو. چهارشنبه شب رو اونجا میگذروندیم و پنجشنبه رفتن به مریوان و دیدن دریاچه‌ی زریوارش. از اونجا به پالنگان می‌رفتیم و شب رو با ماهی کباب اونجا میگذروندیم و فردایش جمعه، به سنندج و 4.5 عصر جمعه به طرف تهران حرکت می‌کردیم.

امّا پیش از هر حرفی باید بگم که این جا به جا شدن‌ها با یک مینی‌بوس و راننده‌ی مهربان و دوست‌داشتنی‌اش آقای شریفی ممکن شد. مرد کردی که هیچ گله‌ای از شلوغ بازی‌های ما و این ور و آن‌ور رفتن‌های ما نکرد و چقدر کمک کرد، با کردی حرف زدن‌هایش کلّی کارها را  راه انداخت و همه‌ی دهات‌ها و شهرهای مسیر را به ما می‌شناسوند. واقعاً دستش درد نکنه که هر چی تعریف کنم ازش کمه.

 

توی اتوبوس که بودیم به طرف کرمانشاه، معارفه بود و حرفای اوّل برنامه. اونجا بود که معلوم شد من جزء میانسالان‌ گروه محسوب میشم! علتش هم این بود که از 9 تا دختر و 7 تا پسر تیم، 7تاشون ترم دوّم دانشگاه بودن، پسراهم فراز بود 87ی، سروش که 86ی بود، من 85ی، احمد زارع 84ی، سعید و حیدر هم که 82ی و ریش‌سفید تیم کمال 80ی. خواهر سبا هم 82ی بود و  دوستش هم احتمالا 82ی. در مجموع ما نزدیک میانگین سنّی گروه بودیم و کم‌کم داره باورم میشه که روزی میاد که میشیم یه عضو قدیمی. خلاصه... به کرمانشاه که رسیدیم آفتاب تازه داشت می‌زد. دوست آقای شریفی ترمینال اومد دنبالمون و رفتیم طاق بستان. البتّه خود مجموعه بسته بود و نتونستیم وارد محوطه‌ی اصلی طاف بستان بشیم. توی فضای سبز اونجا نشستیم صبحونه خوردیم. سردی هوای صبح کرمانشاه یه خورده لرزوندمون.

 

 بلافاصله از کرمانشاه به طرف کامیاران راه افتادیم. کامیاران شهریه در 55 کیلومتریه شمال کرمانشاه،  بعد از 7 کیلومتر توی جادّه‌ی کامیاران، جادّه‌ای به طرف شمال غرب به سمت روانسر و پاوه جدا میشه. 54 کیلومتر تا روانسر و 25 کیلومتر تا غار قوری قلعه. من برای دوّمین بار بود میومدم قوری‌قلعه. به این فکر افتادم تا فاز دوّم غار رو که هنوز کامل پیمایش نشده بریم. غار آبی؛ که چند تا آبشار هم داره. برای گردش گرا فقط فاز اوّل بازه و اجازه‌ی بازدید دارن. اتفاقا!، بخشدار شاهو رو هم همونجا ملاقات کردیم و ایشان از ما مجوّزهای برنامه رو خواستن. خدارو شکر قضیه فیصله پیدا کرد و سریع سوار شدیم و رفتیم.

جاده‌ی پاوه، فوق‌العاده زیباس، خصوصاً اردی‌بهشت ماه. چند جا کنار جادّه وایسادیم واسه عکس گرفتن. ماشالله همه دوربین داشتن  و عکاس بودن. از 50D کانون تا دوربینهای کامپکت اندازه‌ی کارت تلفن موجود بود همه با عکس خودشون رو خفه می‌کردن. اگه یه کامیون از کنار مینی‌بوس رد میشد، لنز دوربین 10 نفر آدم بهش میگرفت. رسیدیم شمشیر. دهی قبل از پاوه و مبدآ صعود شاهو. دوست آقای شریفی باهامون خداحافظی کرد جاشو به آقای شریفی داد. هیبت و عظمتی داشت این آقای شریفی. بعد از پاوه یه دوراهیه، که راست میره نودشه و چپ میره شوشمی، مرز ایران و حلبچه. یاد کردستان پارسالمون بخیر با حاج امین. ما رفتیم سمت نودشه و قبل از نودشه، جاده‌ی خاکی سمت راست جادّه جدا میشه به طرف هجیج. جاده‌ی خاکی‌ای که گه گداری از روی طاقچه‌ی دیواره‌ها رد میشه! پایین دست جادّه، داخل درّه، رودخونه‌ی سیروان خروشانه که از نزدیک سنندج سرچشمه میگیره و از میونه کوه‌های شاهو عبور میکنه و به سد دربندخان عراق میریزه. الان دارن حوالی همین روستای هجیج روی این رودخونه سدّی میزنن که به خاطر همین سد هم کلّی به جادّه‌ی هجیج هم رسیدن و مرمتش میکنن. قبل از ظهر بود که رسیدیم هجیج.

 

 

در نمای اوّل از روستای هجیج یه روستای پلّکانی به چشم میاد و ورودی روستا امامزاده‌ای هست به اسم کوسه‌ی هجیج. روستا خیلی آبرومند و تر و تمیزه و معلومه که روستاییا با گردشگر و توریست آشنا هستن. جالب اینه که روی خیلی از خونه‌ها آنتن ماهواره خودنمایی میکنه. در کل روستای نونواریه و معلومه بهش رسیدن. آب لوله کشی و برق و ... دیواره‌های اطراف روستا بسی نظرمو بهشون جلب کرد. مخصوصاً یه دیواره که روش یه قسمت کتیبه‌ای بود. خیلی حیفه که این دیواره‌ها هست و کسی روی اونها فعالیتی نکرده.

پس از عکاسی و گردش بچه‌ها تو هجیج. راه افتادیم که راه اومده به سمت هجیج رو برگردیم و در راه هم در جایی از همین جاده‌ی خاکی توقف کردیم و کمی دور تر از جادّه، نهار خوردیم. بعد از نهار مسیر تا نودشه بود و جاده‌ی پر پیچ و خم اورامان تخت، که گردنه‌ی 2450 متری آن خط‌الرآس شاهو را در شمال غربی ترین نقطه‌ی آن قرار داشت. قبل از غروب بود که رسیدیم اورامان تخت. خانه‌ی معلّم اورامان تخت هماهنگ شد برای شب مانی و بچه‌ها سریعا محیا شدند برای گردش و عکاسی در ده. خلاصه تا نصف شب گشتند، از فبرستان ده گرفته تا پشت‌بام خانه‌های مردم مورد بازدید بچه‌ها قرار گرفت!

 

برنامه‌ی پنجشنبه صبح، پیاده‌روی در دره‌ی مجاور روستا بود تا کمی از مناظر لذت ببریم و البتّه عکاسی. بی‌نظیر بود. کشاورزهایی که زمینشون پر بود از شقایق و گلهای رنگ و وارنگ. بعد از پیاده روی و دیدن چندتا لاک پشت، دوباره سوار بر ماشین شدیم و به طرف مریوان حرکت کردیم. گذر از  روستاهای دزلی و درکی و ... تا مریوان. دریاچه‌ی زیبای مریوان با هوای آفتابی.  اکثر بچه‌ها رفتن قایق سواری و تا اون طرف دریاچه پارو زدن. با وجود اینکه کلّی عرق ریخته بودن بهشون خوش گذشته بود. به یمن سفر رهبر فضای شهر مریوان خیلی امنیتی و پلیسی بود و ما هم برای اینکه یه وقت پاچمون این وسط گرفته نشه، سریع شهرو ترک کردیم به طرف پالنگان. جادّه‌ی مریوان به پالنگان از نی‌آباد به بعد خاکیه؛ امّا لطف این خاکی بکر موندن و زیبا موندن روستاهایی مثل ژریژه و دیوزناوه که توی مسیره پالنگان قرار گرفتن و معدن گل و سبزه و طراوت و زیبایی هستن. قضاوت با خودتون.

 روستای دیوزناو محلّ بزرگترین شبلات خاورمیانه‌اس که روی رودخونه‌ی سیروان بنا شده. بعد از سیراب شدن از طبیعت و عکاسی، نهایتاً دم غروب رسیدیم پالنگان. روستایی که این روزها تفرج‌گاه سنندجی ها شده و معروفیتش هر روز زیاد تر میشه. ماهی‌کباب پالنگان رو روی منتقل‌های مکانیزه درست کردیم و جای همه‌ی غایبین رو هم خالی کردیم که به قول دوستان بسی نشاط رفت. شب میهمان یکی از اهالی بودیم و البتّه خانم‌ها در یک خانه و آقایان در خانه‌ای دیگر اسکان داده شدند تا خیال جهان اسلام هم راحت باشد.

 

صبح جمعه زود بعد از صبحانه مسیر پیاده‌روی و کوهپیمایی که از روستا شروع میشد رو پی گرفتیم. ساعت به ساعت جمعیت زیادتر میشد و سیل آدم و ماشین به ده وارد میشد. داخل درّه، پر بود از آبشار‌هایی که از اطراف به اون سرازیر میشدن و چشمه‌ها. تا جایی رفتیم که مسیر به تنگه‌ای می‌رسید و وقت هم بیشتر از این اجازه‌ی پیشروی نمیداد. در واقع ما در کنار یکی از رودخانه‌های اصلی ریزنده به سیروان بودیم که از دل شاهو سرچشمه میگرفت. موقع برگشت به ده، غوغای جمعیت بود و ما در پی خرید توت فرنگی. نهایتاً آقای شریفی ما رو سوار کرد تا برای پایان سفر به سنندج بریم. سنندج باز به یمن سفر رهبر تعطیل‌تر از یک روز جمعه بود و نتوانستیم موزه یا جای دیگری برای بازدید برویم. جر و بحث سرپرست برای بازدید خانه‌ی کرد با سرایدارش هم بی‌نتیجه بود؛ موزه به خاطر حضور آقایان در جلسه‌ی استانی تعطیل بود تا ساعت 6. امّا اتویوس ما ساعت 4.5 حرکت می‌کرد. از خیر موزه گذشتیم و داخل ترمینال گوشه‌ای به پخت و پز مشغول شدیم تا نهارمان را لااقل بخوریم. در حاشیه، عکس‌های یادگاری با آقای شریفی و خداحافظی با او بود. راننده‌ی اتوبوس، که از 19 نفر مسافرش 16 نفر ما بودیم با کلّی منّت و برخوردهای تند سوارمان کرد و ما آخرین قدم‌هایمان را روی خاک کردستان حوالی 5 عصر برداشتیم.

نصیبتان بشود؛ هم همسفرهای عالی و مناظر رؤیایی کردستان؛ بیخود نیست که رهبر از بین این همه جا اردی‌بهشت میرود کردستان. البتّه این روزها هر چه از آن سفر اندوخته بود با داستان‌های انتخابات به باد رفت.

 

بعضی از عکس های برنامه رو اینجا ببینید.

   + همایون ; ۳:٤٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸