کوهستان

یال شمالی توچال

 

1. انتهای بن بستمان هیئتی راه انداختند و صدای مداحی و هق هق و .. تا مغز استخوان هر که بخواهد و نخواهد تا دو کوچه پایین تر و بالاتر می‌رود. از این طرف هم هیوندایی و ب.ام.و  2008 و .. عزاداران مجلس خانه‌ی آقای لاریجانی  تمام کوچه را اشغال کردند و شلوغی و سر و صدای جابجایی ماشین و آدم‌هایی که تلفن به دست از این طرف به آن طرف می‌دوند و از این قبیل مسائل هیئتی کوچه را پر کرده.

2. کوه‌ها سفید پوش شدند؛ یا، برای ما بهار شد. زیر یال شمالی توچال وسط سینه کش وقتی تا بالای زانو و تا زیر کمرت برف است و سرما، آب داخل فلاسک داخل کوله پشتی‌ات را منجمد می‌کند و مه است و برف می‌بارد و کوچکترین سهل‌انگاری ممکن است به قطع شدن دست و پایت ختم شود به فکر این هستی که چرا باید فکر کنی که بهار است برای کوهستان؟، یا اینکه اصلا در این دنیا دلیل موجهی برای این که الان اینجا باشی هست؟ یا هزاران سؤال که همه‌شان آن موقع فقط کمک می‌کنند که ذهن تو از سرما و برف و برفکوبی و صد مصیبت دیگر فرار کند و زمان بگذرد که برسی به آن بالا. برای چه؟ کسی نمی‌داند.

3. مسئولیت. مسئولیت در یک گروه و مسئولیت یک دانشجو و مسئولیت در یک خانواده و مسئولیت برای آینده. مسئولیت هر چیزی مثل زنگوله‌ای به گردنت هر وقت و هرجا و وقتی بخواهی هرکاری بکنی به صدا در می‌آید که مراقب باش!.. که مبادا.. که نکند... که نتیجه‌اش چیست؟.. که تو مسئولی.. و مرتب نگرانی که از تو در قبال مسئولیتت سؤال می‌پرسند و اینکه در مقابل، چه به تو می‌رسد و اصلاً آیا قرار است چیزی به کسی برسد؟، حال چه در قبال گروه، چه دانشجویی، چه خانواده، چه آینده.

4. باید دل کند. از امین، که رفت؛ مثل خیلی‌ها، مثل جلال، مثل محمد، مثل خواهرم و خیلی‌های دیگر که رفتند و خیلی‌های دیگر که می‌روند. آدم‌ها می‌میرند، دیر و زود دارد و در مملکت نکبت ما خیلی زودتر از همه‌جا آدم‌ها می‌میرند برای همدیگر. چند ایمیل چندین وقت یکبار، با زندگی‌ در کنار هم و گذراندن شب و روزها با هم خیلی فاصله دارد و فاصله‌ی بین این دو نوع رابطه، عمر یک دوستی است که با یک پرواز و تولد یک زندگی جدید  برای یک طرف،  برای طرف دیگر به پایان می‌رسد. امان از این کوه‌ها که این مرزها را درست کردند که گاهی آفتاب به یک طرف بعضی از این کوه‌ها نور رنگی می‌پاشد و طرف دیگر در سایه‌های انگار ابدی فرو رفته‌اند.

5. نجات ما از صدای هیئت انتهای کوچه‌ی ما، از صدای بهمن مهیبی که زیر پایت رها می‌شود، از صدای زنگوله‌هایی که بسته به گردنت هستند، از صدای اشک برادر کوچک امین که برادرش را حالا حالا ها  نخواهد دید که در سرت می‌پیچد، و حتی از صدای این دکمه‌های کیبورد، چیست؟، نجاتی هست؟،  یا چرا نجات؟، شاید باید با لذّت به اینها به چشم موسیقی نگاه کرد؛ مثل اینکه فقط زیر یال شمالی توچال وقتی تا کمر در برفی و باید برف بکوبی و ... باید به این‌ها فکر می‌کردم.

   + همایون ; ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧