کوهستان

پشت سر، گذشته ها

 

پشت سر، گذشته ها

 

شرمنده شدم از اینکه آدمم. یا حتّی بعدش از حرفم هم شرمنده شدم. میدونم که اگر ندوییم برای چشم و گوش و تن و گوشتمون، "درد"مون میاد و "اذیت" میشیم و "گریه"مون میگیره، و اگر بدوییم و بخونیم و کوه بریم و "سالم" باشیم، "راضی"یم و "خوب"یم و "هستیم" و "هستیم". این قصه‌ی یه عمره کوهستانه، و ما "مجبوریم" که توی این کوهستان اونجور که اون میخواد باشیم و اگر نخوایم که باشیم، دیگه هیچ چیزی معلوم نیست؛

 

من ازین سکوت هم داشت دردم می‌گرفت..

 

   + همایون ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧