کوهستان

مارمولک

من معتادم. معتادم به چرا آوردن. معتادم به آگاهی. معتادم؛ به آن‌قدر که ‌فهمیدم معتاد شده‌ام. کمتر از آن را نمی‌توانم به خورد خودم بدهم؛ به قدر فهمم و علمم. اعتیادی که هیچ‌وقت برای هیچ کس کم نمی‌شود، فقط زیاد می‌شود. من هم مدام بیشتر معتاد می‌شوم.

مثل مارمولک، به نور سفید مهتابی، که برایش تمام روشنی و هوسش است؛ ثابت می‌ماند و لذّت می‌برد. معتاد است به قدر بزرگ ترین مهتابی‌ای که دیده؛ مثل من به کوه، مثل تو به کوه، به درّه و دیوار، به مسیرهای پر پیچ و هیچ‌کس‌نرو، به مسیر مارمولک و سی‌سخت پل‌خواب، حتّی به این که در این اعتیاد همه‌گیر توی معتاد هم پشت به مخدّه‌ات بدی و حرفی از این اعتیاد نزنی؛... هیس و نگو!... حتّی همین را،، حتّی همین... حتّی همه‌ی این‌ها.. حتی همین‌ها...

معتادم به حرف زدن.  

   + همایون ; ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧