کوهستان

درون ها از هم دورند، حتی اگر چشم‌ها چیز دیگری می‌بینند

از مرداب و روخونه، تخته سنگ‌های بزرگ، دیوارها و دهلیزها رد می‌شم تا به چیزی که می‌خوام برسم؛ چیزی که از دور هم ندیدمش؛ فقط خیالش کردم. وقتی به رودخونه می‌رسم؛ باید ازش رد بشم، نه اینکه،، نه اینکه از کنارش راه بیفتم و برم و برم تا برسم به دریا.. دریا!... راستی دریا!... میشه برم تا برسم به دریا؟ خوب راهم رو عوض میکنم که برسم به دریا… امّا رودخونه، از توی یه درّه رد میشه که میرسه به دریا؛ از آبشارهای تو درّه اگه نخوام فرود بیام باید دورشون بزنم، باید برم یه ذرّه بالا و دوباره بیام پایین، یعنی اوّل به سمت کوه… کوه!... باید برم به سمت کوه.. میدونی از روی سنگ‌های نزدیک قلّه، آبی دریا پیداس؟ اوّل بریم قلّه، بعد.. خوب بعدش از تو جنگل برسیم به دریا.. ولی رودخونه،،، راستی رودخونه!...

همین جوری تأثیر میگری.. نگو نه… ایرادی نداره، طبیعت کوهستان همینه، انکار نکن...

   + همایون ; ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٧