کوهستان

عشق است...

یا

شاید فقط برای جذّاب شدن نمایش

داشتم به یه نمایش‌نامه فکر می‌کردم، نمایش‌نامه‌ای که یه طرف اون یه جوونی که داره سعی می‌کنه با هر وسیله‌ای که دستش به اون می‌رسه، ریشه به تیشه‌ی همه‌ی عقاید و باورای خودش و بقیه بزنه، خودش رو به حال نزاری برسونه که نه خودش، و نه بقیه، تاب دیدن اونو تو این وضعیت ندارن، حالی که همه رو نگران می‌کنه، همه از وضعیت این جوون تعجب می‌کنن، به خودشون و عقایدشون شک می‌کنن، می‌ترسن، نگران می‌شن، از عاقبتش حرف می‌زنن، از این که چرا این جوری شده می‌بافن، دعا می‌کنن، حتّی بعضیا قصّه‌ی این جوونو برا بقیه نقل می‌کنن، و از این دست.. امّا طرف دیگه‌ی نمایش، جریان یه عشق ناشناخته‌اس، که انگار فضای نمایش نمایش حکایت از وجود اون می‌کنه، عشقی که هیچ کس، حتی کارگردان، شاید حتی نویسنده، نمیشناسنش، یه حدس تاریک، وجود اون شاید فقط برای جذاب شدن نمایش باشه؛ اما در واقع این عشق همون چیزیه که افسار اون جوون رو دستش گرفته، معلوم نیست که عشق به چیه، به کیه، امّا مثل اینکه هست، یا شایدم نیست، کسی نمی‌دونه...

انگار یه نویسنده‌ای می‌خواست این رو برام کامل کنه:

وقتی این عشق توو مسیر وصال و فرجامش بیفته، اون جوون شروع می‌کنه به ساختن همه چیز،  همه‌ی باورا، همه‌ی عقاید، ارزش‌ها، "همه‌ی عشقها و دل‌بستگی‌ها"، ثبات،.. و موقعی که این عشق به سرانجام و غایت خودش برسه، دوباره همه چیز انگار که خراب میشه..

   + همایون ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦