کوهستان

جنگ است...

"توو زندگی، لحظه‌ها، یا شایدم روزایی هست که تو به خاطر استیصال، به خاطر این که نمی‌دونی باید کودوم ور بری، و این که دور و برت رو که نیگا می‌کنی می‌بینی هر طرف میشه رفت، کافیه که یکی، یه چی، بیاد و برت داره و ببره، می‌برتت اون‌جا که می‌خواد، یا شاید می‌خوای، هر جور که می‌خواد، حالا نه یک چیز یا یک کس، ممکنه جمعی باشه از این آدما و چیزا؛ مواقعی که یه حادثه پیش میاد، یا تو غم وغصّه، یا خوشحالی زیاد، یا یه برهه‌هایی که تغییرایی داره فقط توو شکل زندگی اتّفاق می‌افته، یا این که از دوستات دور می‌افتی و... اینا، این قضیّه بیشتر اتّفاق میوفته؛ وارد دنیایی می‌شی، وارد یه تجربه می‌شی، که دقیقاً چیزی که تو رو به اون کشونده، "آزادی" بوده... "

                                                                                                                     خودم

هی! ... پشت اون کوه بلند...

 

   + همایون ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦