کوهستان

خلنو

می‌دانید کاسه‌ی خُلِنو کجاست؟ خلنو خط الرأس چهارهزارمتری است در قلب البرز، گردنه‌ی ورزاب و برج و تیغه‌ی ژاندارک، خلنوی کوچک و بزرگ و میش‌چال و پالون‌گردن. دامنه‌ی تمام این‌ها، دورتادور، گرد یک دریاچه به هم می‌رسند، دریاچه‌ای در کاسه‌ی خلنو.

اضطراب باران، رعد و برق و تگرگ؛ یعنی این‌که وقتی باران می‌بارد، آسمان بهم می‌پیچد، "موجی بر موجی بندد"، دلم می‌خواهد کاری بکنم، صدای "پاشو!" را آشکارا می‌شنوم. چه کار باید بکنم؟ می‌دانید مشابه چیست؟ مشابه این‌که وقتی آخر هفته نزدیک می‌شود، دلم می‌خواهد کاری بکنم. انگار باید کاری بکنم. انگار اگر این دو روز بگذرد، فرصتی ندارم، فرصتی را برای همیشه از دست خواهم داد. فرصتی مثل هاشور سفیدرنگ روی خط شرقی غربی توچال، که مجسّم کننده‌ی حرکت تنهایم است روی سینه‌ی یک دست سفید از برف کوهستان؛ من قول دادم، قول دادم تنها، به کوهستان نروم...

امّا، دوست دارم جایی پیدا کنم، میان غزل‌بازی‌های آن دوست شاعرم؛ جایی که فقط با یک نگاه، اضطراب خیمه می‌زند. دوستان شاعرم زیادند و پر از غزل و قصیده و قطعه. و نگرانم از این که جای من کجاست. جایی دارم؟ باید جایی پیدا کنم؟ صدای "پاشو!" را آشکارا می‌شنوم. انگار باید کاری بکنم. مثل دیوار‌های خلنو، تمام این‌ها این روزها محاطم کردند.

می‌دانید که، این هم حاصل اضطرابی است، اضطرابی که گفت "پاشو!"، و من فکر کردم که باید کاری بکنم. خیمه‌ی نگرانی را تا اینجا کشیدم. چرا؟ به قول دوستم، کور سوی امید هیچ وقت تاریک نمی‌شود. برای این وضعیت نابسامان، از قوچک بگیرید تا چهاردانگه، کورسوی امید خاموش نمی‌شود. چه از هواپیما نگاه کنید، چه پیاده از در تک‌تک خانه‌ها رد شوید، هنوز کورسوی امیدی هست. اما باید کاری کرد؛ انگار باید کاری بکنم.

شاید سال‌هاست پشت این دامنه را ندیدید، امّا، هیچ وقت تنها، به کوهستان نروید...

   + همایون ; ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ آذر ۱۳۸٦