کوهستان

Paces through Eternity

من اگه آدم نمی‌شدم، حتماً خدا بودم.

 

حقیقت‌هایی خواستنیم شده که می‌دانم آن‌ها را نه در شعرها و کتاب‌ها، نه در فلسفه، نه در گفتگویمان، نه در درون و نه در بیرون نمی‌توانم بیابم و نمی‌دانم آن‌ها را کجا بیابم.

شاید؛ هنگامی که تنها، شب، در سکوتی بزرگ، با دو چشمی بسته و پایین‌تر از سیاه‌سنگ، یا همان امیری، باد با دمِ گرم نفسم مخالفت می‌کند، بیابم.

نمی‌دانم...

خسته، نیستم. می‌گفت همیشه به خودتان تذّکر دهید که خسته نباشید!، شب دراز است!...

عاطفه، غریب مانده و ترسناک، گاهی مانند چوب کبریتی که آتش آن به نزدیک انگشتان رسیده؛ مبادا بسوزم.

می‌خواهم اتفاقاً همه‌ی نقیض‌ها را یک‌جا جمع کنم؛ می‌دانید که، تمام این داستان‌ها تمام می‌شود اگر شب و روز را دست در دست هم ببینند.

هه!؛

من، حتماً خدا بودم...

   + همایون ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦