کوهستان

صادق

تازگی، این که ما هیچ نداریم؛ و دست‌رسی به هیچ خارج از این نداریم. اگر فکر کنیم که کسی، خدا نام، هست، می‌تواند چاره کند، که همه چیز است و فقط اگر مفری باشد، از ناحیه‌ی اوست، چه پرنیان فکری است که او وجود دارد. پس حداقل، اینست که در نظر من خداباوران، به هر شکل و مسلکی، خواه ناخواه، نسبت به ملحدان روان سالم‌تری دارند. اما مسأله‌ی باور. این فکر باور ساز است؟

و ای صادق، بدان که تو در پرده‌ای از ظواهر قرار می‌گیری، اگر به قبرها نظری نیفکنی، اگر از چشمه‌های نور بر فلک پاشنده، آبی ننوشی، اگر سیر نکنی و نبینی زنده‌گی لایه لایه و ورق ورق کسانی که برای خود چادر و آغلی درست کرده‌اند پای این چشمه‌ها و بر پایه‌ی سبز نغز، سهم برای خود تراشیده‌اند، چگونه است…

هم چون کمیل دستت را می‌گیرم و این بار کوهستان، آموزنده و حرمی نورانی است که باید نور، بپاشد بر همه چیز از سنگ و صخره و آب، تا بیابی آن چه حقیقت می‌پنداری نه این سنگ و خاک و نه آن درّه و قله، که نوریست که بر این‌ها می‌پاشد و یگانه چشم تو، که نمی‌باید به آن دل بندی، انعکاس آن را می‌یابد. پس حاشا که این نور، خود حقیقت؛ که آشکار کننده‌ی اجسام و اجساد در تاریک‌خانه‌ی این کوهستان است، پرتوی از نور حقیقی شاید، که حقیقت آسمان و زمین باشد که مثالش را مشکاتی گفته‌اند در چراغی، محفوظ در زجاجه‌ای، کوکبی درّی…

ای صادق، بنگر که باید در جایی از نیمه راهی باشی، راهی که باید بدان آگاه باشی، و بدانی که وقتی به آن اندازه خورشید طلوع کرده و ماه افول کرده را که تاکنون دیده‌ای، بگذرد، نفس تو و آن چه بر آن استوار شده‌ای را هاله‌ای از یخ تقید و تعصب احاطه می‌کند، بر آن‌چه درست می‌پنداری و برای آن‌چه زشت می‌انگاری جدال می‌کنی و مانند کودکی پای بر زمین می‌کوبی، خود را در فاصله‌ای از خدای خود می‌بینی و از زیر چشم واقعیت‌های پشت سرت را با تکه آینه‌ای در دست چپ خود نگاه می‌کنی، نگاهی نه از سر دریافت که از روی حسرت و سرکوفت، که با خرد کردن همان تکه آینه، سعی در تسلی خود داری؛ و صادقی با خود اگر آن هنگام بگویی وای بر من، و بگریی در بیگاه شدن روزهایت در جوانی و نوجوانی، و این گریه مرد را سزاست و در آن وقت عمر از آن چاره نیست، مگر آن‌ها که خدایشان بر آن‌ها رحم کند…

و صادق، عشق، تنها کلمه‌ایست، جاری بر زبان تو تا زمان مرگ، اگر به اندازه‌ی خودت در کالبد خودت بزرگ نشوی، اگر ندانی که چیست و کیست ترس از آتش حامیه، و طامع نهرهای جاریه، کیست که بتواند دمی از لاجوفی این کلمه بزند؟ پس خود را با بهترین نعمت‌هایی که یافته‌ای و آرزوی آن‌ها که نیافته‌ای سرگرم یافتن این معنا نساز و برای رسیدن نور به این لوح نشتاب که نه تاکنون و نه هیچ‌گاه در زمان تو پاشنده‌ی این نور نبوده‌ای و من نور را تنها شایسته‌ی خواستن و تنها نور را شایسته برای خواستن یافتم،…

ای صادق از کمیل بیاموز…

آن هنگام که کمیل سستی نمود در انجام وظیفه‌ی خویش، آغاز نمود مصاحب شفیق و رفیق بلندمرتبه‌ی او با هدایت او، بر آن‌چه واقف نبود او را واقف ساخت و دو چندان غم، در دل وی پدیدار کرد که این غم واقعی، دیده‌ی وی بر واقعیت‌هایی باز نمود و طیفی نو از نور را بر او ظاهر ساخت، که در آن بیچاره‌گی خود و حکومت نور بر زمین و آسمان محشّا می‌شد و چه طراوت‌ها و لبخند‌های زیر باران در آن نور پدید آمد و هر کس به درستی قضاوت کند، انصاف می‌دهد که آن هنگام پاییز بود…

   + همایون ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦