کوهستان

سرْنگار

این جا ابتدای دره‌ی نگار است. جایی که دو جانب این درّه به دشت می‌رسند و رود پیدا می‌شود. می‌توان سریر یک نفر را دید که کم‌کم وارد دره می‌شود. درّه، در اوج خود به اندازه‌ی این سریر است...

فکر می‌کنم روی این سریر، نشسته و یا خوابیده؛... به چیزی گوش می‌کند. گاهی کاغذی برمی‌دارد و دو سه خطی روی آن می‌نویسد؛ گاهی کاغذش را چهارتا می‌کند و زیر بالشتکی می‌گذارد که روی آن نشسته؛... از پشت پشتی‌اش بقچه‌ای درمی‌آورد و یکی دو لقمه می‌خورد. حواسش بعضی وقت‌ها به گرازها و عقرب‌های روی شیب اطراف دره می‌رود، گاهی هم حواسش به قزل‌آلاهایی که از رودخانه بیرون می‌پرند و نفس می‌گیرند...

انتهای درّه، هُرم نوریست که از پراکندگی نور چراغ‌های خانه‌های ده، ایجاد شده؛ جایی که دره تمام می‌شود و رود به ده می‌رسد. می‌گویند انتهای ده یک امام‌زاده است، امام‌زاده عبدا...، بنده‌ای از خدا...

سریر که دور می‌شود، از روی آبشارها و سقوط گاه‌های رود می‌گذرد، حتی وقتی با رودخانه وارد گودالی می‌شود که آب را یک‌جا می‌بلعد و آن‌طرف‌تر با رود دوباره، از خشکی زاده می‌شود، که "حاصل سقوط های مکرر سخره‌های اطراف رودخانه و درّه است."، کم‌کم افت و خیزش روی آب ثابت می‌شود و به چشم یک نقطه می‌نماید. روی و راهم را به سمت کوهستان ادامه می‌دهم...

   + همایون ; ٢:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦