کوهستان

زاينده رود

نظرم بر چشمه‌ی جاری گذشت...

...

چهره‌ای بود و برایم شعری از فردا سرود

بعد آن ترسیم حق بر لوح هستی کو نمود

گفتمش قال و مقالت از سر شوق تو بود...

...

آی مردم مصّب رود نظرهاتان به دریا بنگرید؛

این همه تک‌ها که این‌جا ظاهر است،

همه، از پستی این ساحل بی‌حاصل است؛

آی مردم اشتیاق جاری خود در نشیب کوه را، بنگرید...

...

..

.

یک نفر،

آرام و سیه پوش،

از بغلم راست، گذشت؛

دست در دست من انداخت، بگفت

جای سرنشتر عشق انگار هنوز، بر رگت جا مانده است...

   + همایون ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٦