کوهستان

.‌Begin end

روووز…شد…روووز…شد…روووووز شد، رووز…

نزدیک آمد…

زیر پایش چمن بود.

کنارش می‌چرخید و می‌رقصید، با گونه‌های سرخ، با صورت برافروخته، با خنده، گشاده…

"بخند،،، بخند،،،بخند،،،"

لحنش را عوض کرد؛

"بخند که،،، بخند که به صورتت می‌نشیند…"

لحنش منطقی‌تر شد؛

"بخند که اگر بخندی…به نتیجه می‌رسی…"

سرعت چرخش و رقصش زیادتر شد، انگار دفعه‌ی قبل فقط داشت برانداز می‌کرد؛

"بخند که خنده‌ات خنده می‌آورد که خنده بیاورد که خنده می‌آورد، زیبا می‌شوی…"

با زبان دل سخن آغاز کرد.

"اگر بخندم، می‌خندم، و آن موقع که می‌خندم، و آن‌گاه می‌خندم؛ نمی‌خواهم؛…"

لحنش را کمی پایین‌تر آورد، منطقی‌تر شد، این بار در مایه‌ی اصفهان گفت…

"اگر بخندم، می‌ریزم؛ و اگر بخندم چند تکه می‌شوم…"

لحنش پیرتر شد؛

"اگر بخندم و اگر بخندم، گریه می‌کنم."

آرام شد و زیر پایش چمن بود.

 

   + همایون ; ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦