کوهستان

کوهستان

فرض کنید که محیط زندگی یک فضای R(n) است، زندگی یک آدم معمولی و زندگی یک معتاد که گوشة خیابان توی جوب مرده رو توی این محیط تصویر کنید. نقاط بیشمار این فضا متعلق به کسانی چون مارکوپولو، چنگیز خان، ابن سینا، ....، پیغمبر و امام،...، مامان و بابام و ...علی آقای بقال ....ووو  این دو نفر است. اساسا فاصلة این نقاط تا مبدآ زندگی قابل محاسبه و مقایسه است، و بهتر بودن پارامتری تعریف‌پذیر در مورد این نقاط است؟

اگر feeling هر کدام از شخصیت‌های این نقاط را در زندگی‌اشان به عنوان معیار بهتر و بدتر بودن زندگی آن‌ها تعریف کنم ( توجه کنید که در ذهن من feeling  معنای بسیار گسترده‌تری از احساس دارد.)، می‌شود روی زندگی افراد قضاوت کرد. نوع ما، تصور می‌کنیم که زندگی یک شاهزاده بسیار خوش feel تر از زندگی یک گداست. اما یک نکته...

یک لحظه به یاد زندگی مرتاض ها و دراویش قادریه و ... افتادم،...، گویا در نظر گرفتن آن‌ها در این سیستم feel محور تناقض ایجاد می‌کند، به مثابه یک bug.  دیده‌اند مرتاض‌هایی را که از فضولات انسان تغذیه می‌کنند(بسیار مؤدبانه). یا راه رفتن آن‌ها روی میخ و سیخ فرو کردن آن‌ها در گردن و شکم و ... معروف است.  جوابی که به خودم در این باره، یعنی عمومیت نداشتن feelingها بین همه  دادم این بود که اصولاً احساس تربیت‌پذیر است. یعنی می‌شود طوری عمل کنی که چیزی برایت خوش‌آیند باشد، یا نباشد، عاشق چیزی شوی که الان ازان متنفر هستی. نوعا احساسات ما در قبال اشیا تحت تاثیر کانال‌های ارتباطی ما با بیرون و ورودی‌های ذهن ماست. مسلما می‌توان با باز و بستن کانال‌ها و تغییر شکل دادن آن‌ها، عوض کردن محیط خارجی و .. این احساس‌ها را تغییر داد.

 اصلا به  این فکر افتادم که واقعاً احساس( در اینجا همان feeling) اصالت دارد؟ یعنی واقعیست؟ یعنی اگر خوشحالیم واقعآ خوشحالیم؟ یعنی....یعنی .... چند ضربة کلمة واقعیت در ذهن.

اگر بخواهیم پنبة احساس را بزنیم و به قابل اعتماد بودن آن گیر بدهیم خیلی ساده است،  اما چه کنیم که بسیاری از استدلال‌های ما و حتی بنیادی‌های آن‌ها مبتنی بر احساس است. شنیدم کسی می‌گفت که از احساس و فقط احساس می‌داند که خدا هست.

شاید فرض اولیه ما غلط باشد.

 

 

   + همایون ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٥