کوهستان

Impulse

کارگردانان در تمام عمر خود یک فیلم می‌سازند، تفاوت در صورت آن‌هاست....

همه چیز به آن بستگی دارد که بدانی که چه می‌خواهی، و گر نه زندگی می‌کنی بی آن که بفهمی چه کار می‌کنی و اگر این ندای چه می‌کنی در ذهنت صدا نکند می‌گذرانی؛ بی آن که اهمیتی برای کسی داشته باشد؛ تو از همه می‌شوی، حال آن که اکنون به ناچار از همه‌ای؛ این زندگی بهمن‌وار نمی‌گذارد که نباشی...

اقرار می‌کنم که تلاش‌های بزرگ و نیازمند به پشتکار همه باید پشتوانه‌ای از صلابت رأی و استحکام درون داشته باشند؛ که انگار همه‌ی تو آن موقع برای یک چیز هدف‌گیری می‌کنند، و در برهه‌ای اگر به So What Test برخوردی، کاملاً زندگی تو تحت تأثیر قرار می‌گیرد، به خصوص آن که اگر زیر فشارهای محیطی نباشی و چند درجه آزادی فکری داشته باشی...

حالا خبر از خطر است و زندگی بی‌هیچ واسطه، تهدید می‌کند، با زبان بلایای ممکن و حادثه‌های  قریب، و این جاها همان جاهاییست که صلابت عقیده‌ی تو باید دست به کار شود و اوضاع را تحت کنترل بگیرد، که احتمال، این عذاب‌آورترین پدیده، مثل اکسیژن همه جا را پر کرده، و مدام سیخ خود را روی کمرم فشار می‌دهد که از من غافل نباشی...

این Test، این نقطه‌ی بحرانی، همه چیز را تحت أثر خود قرار می‌دهد، قیمت پرداختن به این امتحان هر چه باشد، ولو زندگی،... که کلّ آن بی پاسخ این امتحان بی ارزش مانَد...

های که مرز من با زندگی کیلومترهاست... های که این احساس همه چیز را زیر سلطه گرفته...

های که می‌شنوم این پرسش بی‌جواب است.... های که انگیزه می‌میرد،، های که این‌ها فایده‌ای ندارد...

تا کی؟

آمدم تا گذرم سلسله اندیشه‌ی این پرسش کوتاه

                                                            لحظه‌ای مُرد و غروب شد،

سپری شد سپری...

   + همایون ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸٦