کوهستان

سوره‌ی دماوند

و دماوند. و تو چه می‌دانی که دماوند کیست؟ پر است از تغییرات ناگهانی. و گسسته، پر است از درون. زیر پوست این دماوند جریان‌هایی گذشته، از قدیم، که هیچ کدام را ظاهر نکرده، ندانسته و شاید حاصل طبیعتی است که گذرانده، تحت آن تربیت شده؛ که چه کسی می‌داند دماوند کیست؟ پر است یا خالی؟

خالی از خاطره برای هیچ کس نبوده، این را می‌دانم. شاید در اوج‌هایی که بعضی بوده‌اند نگاهشان دنبال دماوند می‌گشته که بالاتر از همه ببینندش. آیا تا به حال دماوند را پایین‌تر از اطرافیانش دیده‌اید؟ خودش دیده، این را می‌دانم.

در اوج دماوند، نشیب است؛ سراسر یخ زده و سر به مهر، رازآلود که فقط با ابزارهای غیرخاکی، بعضی توانسته‌اند تا عمقی از آن بروند. گودالی داخل کاسه‌ای روزگاری آتشفشانی. باز آتشفشانی می‌شود این کوه؟ آخرین باری که این سرد غم‌انگیز، سر به دیوار سبز ارتفاع کوبید، با زبان خسته‌اش، با روح؛ نه چندان دور بود، شاید هفت، شاید هشت سال.

فکر این‌که دماوند زیباتری نیز هست، آزارم می‌دهد؛ دوست دارد این تغییرات ناگهانی را؛ باران‌ها و بوران‌های برف آن‌چنانی، بادهایی که سنگ را هم می‌تراشند، را؛ پس بگویید همه‌ی این پریشان‌حالی‌ها و سردرگمی‌ها و هوا‌های مه‌آلود زیر سر خودش است. قبول دارم، می‌دانم. شاید نمی‌خواهد این هوا صاف شود؛ شاید از پشت این ابرها می‌ترسد؛ می‌گویند اگر این‌طور بخواهی همیشه ابر می‌بینی، همیشه مه‌آلودی و بارانی؛ می‌دانم.

بارها دیده‌ام دماوند را، که می‌خواست جای هم‌قطارانش باشد. اشتباهش بود یا درست آرزو می‌کرد؟ دماوند به دماوند بودنش، به راحت بودنش با معاشرانش، به سکوتش در برابر حرف آن‌ها، یا پریدن بین حرف‌شان،  به خستگی مزمنش، به چشم‌هایش که از روی آدم‌ها می‌پرید، یا به جاذبه‌ای که می‌خواست برای همه داشته باشد؛ دماوند بود؟  گاه می‌خواست نقشه‌ی کوهستان باشد، راهنمای کوهستان؛ می‌خواست ماورایی باشد، متفاوت از دیگرانش در سلسله.

لابد رأی می‌دهید که دماوند، خودت باش؛ می‌دانم.

 

و شما چه می‌دانید که دماوند کیست؟

   + همایون ; ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦