کوهستان

 

 

نسیم نیست، نه.

حالا که دست سرد شده؛ و فرداهایی که داد می‌زدند آمدیم و دست آخر فقط دست تکان می‌دادند؛ حالا که روز، پر از غبار هرروزگی‌ شده و برگ ایستادگی خاصّی نمی‌کند، و فقط اخبار است، اخبار؛ با همان زاویه‌های قائم بر قائمش، که میانه‌اش می‌گویند باران هم سنگینی غمش را دیگر میان کوه‌ها، فقط، بر زمین می‌گذارد.

حربه‌های تکراری. می‌خواست دوردست در نگاهش باشد، از روی ارتفاع، روی کوه. بازهم پنجه به پنچه‌ی دشواری بیاندازد با سردی برف. به زمان نگاه کند از ترس آفتاب.

و باعث. باز هم باعث. روی کویر، دوردست، افق. دست بر سرمای داغ هیزم‌ها. نه غروب، که برآمدن آفتاب است در پست‌ترین نقطه؛ ضدّیت با چهره‌ی بی‌آزار، زمزمه می‌کند: اوج؛ خنده‌های طعن‌آلود.

دوردست می‌شود یک متر؛ خبر در “نگاه” گم می‌شود. دوردست می‌شود پشت آفتاب، می‌شود پشت چیزهایی که باید از سر، نوشت. قدم می‌شود کلمه. دشواری می‌شود صعود مسیر حرف‌ها. اوج می‌شود عبور. صدای زاری سکوت می‌آید.

ابر آمده، می‌خواهد روز ببارد.

   + همایون ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ دی ۱۳٩۳