کوهستان

 

 

از صبح این صدا که “دیره” می‌آید و این چنارهای بی‌خود سرخوش از پاییز، طلایی و قرمزشان صبح به صبح که گذری نگاهشان میکنم مضطربم می‌کنند؛ این یعنی بازهم پاییز و یعنی احتمالا بازهم زمستان و احیانا بعدش هم بهار. بی‌خودی نگرانم از ادامه‌اشان؛ بی‌خودی. خب، انقدر هم بی‌خودی نیست. مثل این خواب‌زده‌های خوابگاهی، که تا خود صبح می‌نشینند ورق بازی می‌کنند و انگار هر دست یک چیز جدیدی خوشحالشان می‌کند، و لابد هم واقعاً چیز جدیدی است که خواب را اینقدر از سرشان میپراند؛ یک دست حاکمند،  یک دست “کت” می‌شوند، و می‌گویند باختن بدشانسی است و بردن از بازی بلد بودن اونهاست. راست می‌گویند که نباید کنار بنشینی و فقط نگاهشان کنی، باید بازی کنی. از اینها منظورم این بود که خواب‌زده‌ی این ورق‌بازی‌های پاییز و زمستان بودن خیلی توی ذوقم میزند؛ خیلی. بگذریم.

 

 

   + همایون ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢