کوهستان

روی يک نقاب برفی

به راه آمدن و به راه نیامدن، گزاره‌هایی دست‌نیافتنی برایم شده؛ چنان، که سنگینی بار استفاده از این کلمه‌ها و گزاره‌ها مانع از آنم می‌شود که استفاده‌اشان کنم. خالی از اصل، چنان، که درستی برایم رنگ باخته و بدی‌ای نیست؛ همه‌اش حیرت است، نوعی از خالی بودن ساختگی. ساختگی زیرا اگر سدّ تردید را بشکنم، بی‌درنگ در پایدار‌ترین سطح، جای خود را پیدا می‌کند؛ عین آب. روی رودخانه‌ها که سدّی از ابتدا نبوده...

پالس‌های ذهنی را می‌بایست موقتاً برای روزمرگی‌ها+حوادث بپراکنم، که امور بگذرد؛ از روی ترس.

گاهی «a+b تقسیم بر گنجشک» هم معنا پیدا می‌کند.

فهم، اسطوره‌ای شده؛ دست‌آویز مسلک‌ها و دین، اجتماع، و در اوجش بودن و ادامه‌دادن؛ که ترس هولناکی از زدن قید آن دارم، چه کسی باور می‌کند که این روندِ انتخابِ طبیعی است که همه آن را واقعیت‌ها نام می‌نهند؛ یعنی آن‌چه برای تکمله و تتمه‌ی حیات لازم است؛ یعنی عقل نرمالایزد؛؛؛ ماورا کجاست؟ فردا کسی به دیوار کعبه تکیه می‌دهد؟...    

... به من گفت که اگر من شیّادم، تو از اصل نیفت. کجا؟، کنار بیّنه‌ای از کوهستان.

روزگارِ باد بود و من دل طوفانی ابرها را نمی‌فهمیدم. باز، شهربانو ایستاده بود، استوار و دست نیافتنی. باد حرف را میان دو نفر می‌ربود و چشم‌ها از ترس گریه‌ی دو ضمیر، به هم می‌آمد. می‌دانستم که امتداد پلک‌هایم با این روزگار می‌چروکد...

   + همایون ; ۱:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٦