کوهستان

Base Camp

می‌دانی، گاهی آن‌قدر برایم ناواضح و بی‌دلیل می‌شود که نمی‌تواند جایگاهش را برایم حفظ کند؛ قدرت خود را از دست می‌دهد و خودم را رها می‌کنم. این نوشته‌ها، رفتن‌ها و آمدن‌ها، دروغ‌ها و هدف‌گیری‌های به عمد، شک‌های مغرض و تصنعی، و برای ویترین؛... رستگاری، .. برای چه؟ همه‌ی آن‌چه می‌خواستم «دقیق‌تر» به وحید بگویم این بود...

میان باران‌های صدادار کوهستان به دنبال جایی که امیدش می‌رود هنوز سر جایش باشد، می‌روی و می‌دوی؛ چه می‌دوی که بودن آن را نجات می‌پنداری و نمی‌ترسی که نبودنش را محال. می‌روی و می‌رسی. در را که باز کنی، چشمان براق گربه‌سان شک‌آلودشان را می‌بینی که دور تا دور نشسته‌اند، تو شب اینجایی، جانپناه.

گاه در میان این باران‌های صدادار کوهستان، صدای بعضیشان را می‌شنوی که می‌خواهند راه به تو بنمایند، به سوی جانپناه؛ که شب آن‌جا باشی. تا صبح بیدار نگاهت دارند که قصه‌هاشان را بشنوی، از کویر، از شهداد، از ماندن در بهمن مردی قوی‌هیکل در دره‌ی وزباد؛ دره‌ی آخر،  پای کوهستان، پای رفتن، ندویدن، آهسته بر یال گرده رقصیدن، تا کجا؟ تا کجا چال،  دیدن چشمه نرگس، پهنای برف پرنیان مانند، روی وهمی که نهادند به نام حارس توچال. آن‌ها غافلند از آن‌که این قصه‌ها را بعضی مونسان شب این مردان کوهستان می‌انگارند که برای خود بافته‌اند تا از تنهایی‌هاشان بیاسایند. فکر کنند آرام شده اند و آرام هم می‌شوند. افیونی است براشان در دل این کوهستان که نگویند ما تنهاییم. قبل از ما هم بوده‌اند، جای پاهاشان را چرا نمی‌بینید مردمان شهر اندیش؟ راه اینجاست، گاه رفتن، ایستادن، نحوه‌ی مردن، فکر کردن، آری آری فکر کردن؛ همه‌شان اینجاست؛ کو بیایید و نمیرید که کوهستان را نکرده‌است او به حال خود رها. مردم صداهاشان در آمد: او کجاست...

« به همین جهت است که در اجتماعات و مدنیت‌های عالی همیشه کشمکشی میان دین و اجتماع برقرار است. دین در ابتدا، با جادوگری به انسان خسته و منحرف کمک می‌کند و هنگامی که توانست وحدتی در اخلاق و عقیده میان ملت برقرار سازد، به منتها درجه‌ی ترقی خود می‌رسد؛ همین وحدت است که برای پیدایش دولت و پیشرفت هنر عامل بسیار مؤثر به شمار می‌رود؛ پس از آن هنگامی که دین به دفاع از گذشته‌ی خود می‌پردازد، نزاع در می‌گیرد و دین خودکشی می‌کند و از میان می‌رود. دلیل این امر آن است که هر چه معلومات و معارف زیادتر می‌شود اصطکاک آن‌ها با علوم دینی و الهی، که بسیار بکندی در تغییر است، شدیدتر می‌گردد. در این وقت مردم احساس می‌کنند که نظارت رجال دین، در مورد علوم و ادبیات، همچون بند گرانی مانع پیشرفت است؛ در نتیجه، جنگی میان علم و دین درگیر می‌شود. سازمان‌هایی که در دست رجال دینی است، همچون امور حقوقی و جزایی و فرهنگی و اخلاقی و ازدواج و طلاق رفته رفته از نظارت دین سر باز می‌زند و به شکل سازمان‌های دنیایی و غیر دینی در می‌آید؛ تا حدی که دین، پاره‌ای از اوقات آن عملیات را غیر دینی و خلاف شرع معرفی می‌کند. روشنفکران نیز رفته رفته اصول دین را پشت سر می‌گذارند و کمی پس از آن قیود اخلاقی دین را نیز می‌گسلند، از این پس فلسفه و ادبیات عنوان ضدیت با دین را پیدا می‌کند. آخر این جنبش به آن‌جا می‌رسد که مردم، با شدت به پرستش عقل می‌پردازند و تمام اصول و عقاید را با چشم شک و تردید نگاه می‌کنند. این شک فلج کننده، سرتاسر وجود مردم را فرا می‌گیرد. رفتار بشر که دیگر از اتکای به دین برخوردار نیست، دچار هرج و مرج و اپیکوری خاصی می‌شود؛ حیاتی که مایه‌ی تسلیتی از ایمان و عقیده ندارد، هم برای فقیران و بیچارگانی که از فقر خود آگاهی دارند و هم برای ثروتمندانی که ثروت خسته‌شان کرده همچون باری سنگین و غیر قابل تحمل می‌شود. در پایان کار، اجتماع فرو می‌ریزد و عقیده‌ی دینی را نیز با خود ساقط می‌کند و هر دو، برادروار و هماهنگ، از دنیا می‌روند. ولی چندی نمی‌گذرد که اسطوره‌ی جدیدی در میان طبقات مظلوم و ستم کشیده ظاهر می‌شود و آرزوی بشری را در قالب تازه‌ای می‌ریزد؛ و کوشش بشری با نیروی جدیدی به کار می‌افتد و پس از قرن‌ها هرج و مرج، مجدداً مدنیت تازه‌ای روی کار می‌آورد.» دورانت

صبح نزدیک است. اما باران‌های صدادار کوهستان همچنان ضرب آهنگ‌شان را روی سقف جانپناه حفظ می‌کنند. بیرون که بیایی، می‌بینیش که یک لحظه آرام نمی‌ایستد و باید به کارهایش که خیلی زیادند، برسد. از تو می‌پرسد که چرا همراه رفیقانت پایین، در شهر، نماندی. می‌گویم نمی‌خواستم بی‌وجدانی شهر را داشته باشم؛ این باران‌ها به آن می ارزد. می‌گوید پس پسر یادت باشد، این‌جا این باران‌ها بند نمی‌آید، تو بار خودت را ببند و برو، بالاتر برو یا برگرد به شهر. پرسیدم تو اینجا می‌مانی؟ گفت کار من در این کوهستان اینست که به چون تو هایی بگویم برو، "او" برای کوهستان چون من هایی ساخته. خواستم بگویم "او" کجاست، اما ...

   + همایون ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦