کوهستان

 

غریبگی. صدای خنده، صورت اشک، و باز غریبگی. وزن زمین زیر پا و خیس باران اما غریبه نیست. وزن دست‌های نزدیک و نگرانی نگاه‌ها هم غربیه شدند، بی معنی. کوهند اینها روی دوش هرج و مرج. وزنند این بی‌افقی‌ها. زیست بی‌دلیل، در ماه بی‌دلیل هلال، در ممتد رود، در خاطره صدای موج، با پرسه‌های پر ایراد، در روزهای صبح، در آبی امسال. امان از حرارت این سوزهای بهار، امان از خط باریک آسمان و زمین، امان از حرف‌های از ناچار. َ

   + همایون ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤