کوهستان

توچال به دیزین

از کابین پیاده شدیم. ایستگاه 7 تله‌کابین توچال. هوا، صاف بود امّا سوز داشت. کوله‌های سنگین بچه‌ها و طولانی بودن برنامه بود که رضایت داده شد توچال، با تله‌کابین فتح شود. از ایستگاه 7 فاصله‌گرفتیم و بالاسر پیست اسکی، مشرف به هتل، ایستادیم تا 2 نفر از بچه‌ها که شب پیش، از دربند قلّه را صعود کرده بودند، به ما ملحق شوند. دست آخر شدیم، 13 نفر؛ از نسل اوّل داشت تیم، تا 70ی‌های جوان! ارتفاع 3700 متر، شروع.پیست اسکی توچال و هتل

 

توچال، حتی وقتی کنار ایستگاه 7 هم ایستادی بلند و دست‌نیافتنی می‌زند؛ یکجور ابهت. مستقیم سوی شمال را گرفتیم و غرب و پایین‌دست قزقونچال، مسیر را کوتاه کردیم. تراورس و تراورس. کم‌کم نمای شمالی توچال، یال ایگل با آن سنگ‌چین‌های بلندش، و شکراب و آهار پدیدار می‌شوند. همین که نمای شرقی را داری سیر می‌کنی می‌رسی به گردنه‌ی کوچکی میان دو دره‌ی آهار و شهرستانک؛ که البته گردنه‌ی اصلی آهار و شهرستانک نیست؛ و برای رسیدن به گردنه‌ی اصلی می‌بایست قلّه‌ی کوچکی را دور زد؛ که ما از شرقش تراورس کردیم. گردنه‌ی آهار و شهرستانک و جادّه‌ی بلااستفاده و متروک پیوند دهنده‌ی این دو روستا را باید قطع کرد و سوار یال بعدی شد؛ باز هم نرسیده به قلّه، آن را دور می‌زنیم و به آن سویش می‌رویم، هدف فتح نیست، گذر است.

قلعه دختر پیدا می‌شود. حالا این قلعه دختر منسوب به حسن‌صباح است یا برای نگاه‌بانی مسیر تردد بین آهار و روستای کسیل، مهم‌تر اینکه نباید تصور یک قلعه را داشت؛ به‌اندازه‌ی یک جانپناه بر سر قله بیش‌تر نیست و اکنون هم ویرانی زیادی عارض آن شده. شیب تند زیر قلّه را در گرمای ظهر خرداد بالا می‌کشیم و نرسیده به قلّه از پایین و غرب قلّه، تراورس می‌کنیم. گرمای ظهر، نفس همه‌ را گرفته و تیم تکّه تکّه می‌رسند. تشنگی، بیداد می‌کند؛ آخرین جایی که می‌توانستیم آب برداریم، ایستگاه 7 بود و تا اینجا، خبری از چشمه یا نهری نیست. البته که آب هم برداشته بودیم، امّا یکی دو لیتر آب هم برای هر نفر زیر این آفتاب، رفع عطش نمی‌کند.

قلعه دختر

راه را پیش گرفتیم و حالا قلعه‌دختر پشت سرمان و در جنوب است. گردنه‌ی شمالی قلعه دختر ارتفاع زیادی کم می‌کند و دوباره محبوریم شیب تندی را بالا بکشیم. روی گردنه، گله و دامدارهایی هستند که ما را آب و چای مهمان می‌کنند. آفتاب کم‌کم رنگ می‌بازد و حالا نمای قلّه‌های سنگی اله‌بند معلوم می‌شود. سمت آن‌ها نمی‌رویم و از خیلی قبل‌تر شروع به حرکت سوی غرب می‌کنیم، روی دامنه تراورس می‌کنیم و درست آفتاب که کار روزمرّه‌ی خود را تعطیل می‌کند، رسیدیم به چشمه. دامنه‌ی سبز، نهر جاری. دیگر تشنگی و خستگی راه  داشت امان همه را می‌برید. حدود 15 16 کیلومتر در یک روز راه رفته بودیم، با کوله‌های سنگین. بعضی‌ها می‌خواستند با همین توشه‌ای که برداشته بودند تا بلده بروند، بعضی بارها هم برای خود سیسنگان بود، انتهای مسیر، شمال.غروب

ارتفاع 3450. صبح، با قوای بازگشته ادامه دادیم و با خداحافظی از چشمه و پیمودن دشت بالادست آن، می‌رسیم به دامنه‌های جنوبی سی‌چال. جایی که همه‌ی مسیر پیموده شده از توچال پیداست و قلّه‌ی سنگی اله‌بند، در یک قدمیست. از اله بند تا توچالسی‌چال خیلی

دامنه شمالی سی چالملایم و خوش رفتار صعود می‌شود و حالا می‌توان جاده و تله‌کابین و دکل و ... دید؛ امّا این‌بار برای دیزین. با همین گرای شمالی، و حرکت کنار میله‌هایی که تا بالای پیست اسکی کشیده شده‌اند، می‌رسیم به گردنه‌ی دیزین. ارتفاع 3300. مردم زیادی این‌جا حاضرند و بچه‌ها هم به قیمت سرگردنه، نوشابه و دلستر می‌خرند و نوش‌جان می‌کنند. قرار است گروه امشب بعد از عبور از گردنه‌ی شیورکش و عبور از خط‌الرأس هرزه‌کوه‌ها، خود را به وارنگه‌رود برسانند و فردا از گردنه‌ی گون‌پشته، عازم درّه‌ی ناحیه شوند. فردا می‌رسند به بلده و احتمالاً آن‌جا هم چند نفر از گروه جدا خواهند شد. بلده تا ورازان و بعد هم کجور به سیسنگان. برنامه‌ آن است که باقیمانده‌ی گروه روز ششم برسند به خط ساحلی.

بار گروهی را تحویل می‌دهم و خداحافظی. جادّه، سریع و بدون تعارف شما را به مقصد معلوم خود می‌رساند. امروز چانه‌ی همه هم گرم است. تمام مسیر تا تهران را حرف زدیم و نفهمیدم چطور از میگون و فشم و لشگرک و ... رد شدیم. راستی، امروز، روز انتخاب است.

 

   + همایون ; ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢

ریل

 

 

آسمان این مترو،

باز می‌شود؟

که بازهم بی‌اعتنایی سیمان،

که بی‌کفایتی حرف،

که مسیر و مسیر.

 

صبح امروز هم روی کاج همیشگی،

آفتاب بارید؛

اتفاقی و بی‌کلام.

 

روی پله‌های متروی ایستگاه 15 خرداد تهران، صبحگاه 18 خرداد 92.

   + همایون ; ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢

واگذار

 

تاریکی،

به کجا زل زدی؟

چاره گریه است،

ای همیشگی تر از نور.

"امشب، آخرین شب من.."،

سهم تو از تمام عمرش این بود، 

یک عبارت..

هدیه ی باورآلود، بغض پر معنا..

 

سپردمت به تاریکی.

 

پدر دوستم رفت.

   + همایون ; ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢