کوهستان

مسلخ تن

تن، یه سدّه، به ارتفاع قامت یه مرد؛ به وسعت آغوش یه زن؛ ازین سد که رد شی، پشتش،.. پشتش..، پشتش نمی‌دونم چیه؛... شاید ازین سد رد نمیشیم...

   + همایون ; ۸:٢٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧

بی رازی

یا

برای روزی در آینده

«...می‌‌دانید، مثل زائیدن یک سنگ، با این تفاوت که وقتی به آرامی کمرم را صاف کردم، سنگ از گودی شکمم آزاد شد و روی زمین افتاد. شروع به غلتیدن روی شیب به سمت درّه کرد و سریع از دید همه دور شد. حتّی یک نفر هم زحمت گفتن "سنگ!" را به خود نداد؛ این یعنی خستگی به حدّی بود که کسی خطر سقوط یک سنگ به بزرگی یک چرخ طیّار را هم جدّی نمی‌گرفت؛ طبیعی بود...»

کاش شدّت دقیقه‌های دوری از شهر و همراهی با دوستان را حس کنی. آن‌قدر شدید که من توصیه می‌کنم برای هرگونه از ضربه‌ها و لرزه‌های شدید، یا کتاب‌های پیاپی‌ای که به تو حادث می‌شود آماده باشی. ترس ندارد، اصلاً هم رازآلود نیست؛ فقط کمی زیاد است. می‌دانی، زیاد است اگر یک بطری شربت یا حتّی آب را یک جا بخوری؛ باید جیره‌بندی‌اش کرد که لذّتش را بیشتر و بهتر بفهمی. حتی این‌گونه، پس از آخرین جرعه‌ات حسرتی لذت‌بخش و پایدار به جا می‌ماند. آخَر انگار فهم انسان در زمان محدود است، انگار از چیزهای زیادی که در زمان کم به تو می‌رسند، مقداری در ذهن و فهم تو راز و بلوری می‌شوند.

خاطرم هست که کسی به هستی این‌گونه می‌رسید که انسان را خواهنده‌ی چندین عشق و بلکه همه‌ی عشق‌های متصور در آن واحد می‌دانست. بعد از آن می‌گفت خداوند، هستی است که در برگیرنده‌ی همه‌ی عشق‌هاست. رازهایی است که من احتمالاً همیشه به دنبال آنم، به خاطره رازآلود بودنش..

«...کسی بود که دائم شعر می‌خواند. این شعر خواندنش نمی‌گذاشت نه کتابی بخوانم و نه حرفی بزنم؛ و حتی هوس این‌که با او زمزمه و همراهی کنم حواسم را از دور و اطرافم و مناظر بکر، پرت کرده بود. پیش خودم فکر کردم مثل آن سنگ که رفت، می‌توانم همه‌ی خیالم را از حرف و کتابم و چشمم بگیرم و نگران نباشم؛ با خیال راحت شعر بخوانم. امّا مثل این که دلم راضی نبود...»

   + همایون ; ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ فروردین ۱۳۸٧