کوهستان

Paces through Eternity

من اگه آدم نمی‌شدم، حتماً خدا بودم.

 

حقیقت‌هایی خواستنیم شده که می‌دانم آن‌ها را نه در شعرها و کتاب‌ها، نه در فلسفه، نه در گفتگویمان، نه در درون و نه در بیرون نمی‌توانم بیابم و نمی‌دانم آن‌ها را کجا بیابم.

شاید؛ هنگامی که تنها، شب، در سکوتی بزرگ، با دو چشمی بسته و پایین‌تر از سیاه‌سنگ، یا همان امیری، باد با دمِ گرم نفسم مخالفت می‌کند، بیابم.

نمی‌دانم...

خسته، نیستم. می‌گفت همیشه به خودتان تذّکر دهید که خسته نباشید!، شب دراز است!...

عاطفه، غریب مانده و ترسناک، گاهی مانند چوب کبریتی که آتش آن به نزدیک انگشتان رسیده؛ مبادا بسوزم.

می‌خواهم اتفاقاً همه‌ی نقیض‌ها را یک‌جا جمع کنم؛ می‌دانید که، تمام این داستان‌ها تمام می‌شود اگر شب و روز را دست در دست هم ببینند.

هه!؛

من، حتماً خدا بودم...

   + همایون ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦

آوار

تو هم با من نبودی، مثل من با من، و حتی مثل تن با من..

تو هم با من نبودی، آن که می‌پنداشتم باید هوا باشد،

و یا حتی،

گمان می‌کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد...

تو هم با من نبودی،
تو هم با من نبودی...

تو هم از ما نبودی،
آن که ذات درد را باید صدا باشد؛
و یا با من، چنان هم‌سفره‌ی شب،

باید از جنس "من و عشق و خدا" باشد...

تو هم از ما نبودی..

تو هم "مؤمن" نبودی؛
بر گلیـــــــم ما و حتی در حریم ما،

هه!..
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد...

تو هم از ما نبودی،

یار،
ای آوار..
ای سیل مصیبت‌بار...

زنده یاد فرهاد...

 

   + همایون ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦

ترس از ماه ۸

ترس قدرتمند، ترس سرما، ترس کم‌کاری؛ ماندگی، ترس بیدار نبودن، ترس یک لرزش و ریزش، ترس یک حرف سخیف، ترس یک گردنه‌ی جان‌استان، ترس یک روز دراز، ترس دیدار خدا، ترس ترک ابدیّت، ترس سال‌های متمادی، ترس پیری، ترس درس، ترس از فردا و پس‌فردا، ترس یاد‌آوری امروز، در فردا

ترس خاکستری، ترس از دیدن یک قبر، ترس از ضربه‌ی ساعت، ترس از قضا شدن، ترس از وحشت عطسه، ترس از پرواز یک اسب، ترس گمراهی، ترس از رفتن یک نامه‌رسان، ترس از گم‌شدن یک نامه، ترس چهره، ترس دزدیده‌شدن، ترس از گم‌شدن گردن‌بند، ترس حفظ یاد‌بود

ترس از خواندن، ترس از ترس، ترس از تربیت فرزندان، ترس از بی‌تربیتی، ترس از یافتن استعداد، ترس از بی‌اعتقادی، ترس از خودگریزی، ترس از لوث و کثافت، ترس از ناسازگاری ذهن و جهان، ترس از عاقبت عشق زمینی، ترس از پیمایش راه نپیموده...

   + همایون ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦

مسافر

بگفت آن‌جا به صنعت در چه کوشند؟

بگفت انده خرند و جان فروشند...

   + همایون ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ آبان ۱۳۸٦