کوهستان

ستاره‌ی یا حسین

فکر می‌کنم حرف‌های عالم بالا و حرف‌هایی از جنس تحلیل‌های روانی و ذهنی از جدّی‌ترین حرف‌هاست که پرداختن به آن‌ها به خاطر دغدغه بودنشان بوده و هست، نه برای این که مغز را مانند بادکنک پر می‌کنند و صدای ترکیدن آن‌ها شاید لذّت بخش باشد. امّا فرود اجباری من به خاطر همین گریزهاست، یعنی از پایین به بالا ساختن بعضی از مسائل را، که در ارتباط با همین قضایایی هستند که آن‌ها را متعالی می‌خوانمشان، محتمل و مفید می‌بینم. حالا این ذهن‌های ما چقدر دور از خواهش‌های دروغمان که به خاطر همه چیز ایجاد شده‌اند باید کار کنند که بی‌شائبه نتیجه بگیرند؛ -چیزی که شاید ناممکن باشد-، -چون شاید هیچ چیز بی‌شائبه نیست- و -چون همه چیز احتمالاً شائبه است- و اصلاً شائبه‌ای نیست.

ببینید که این خود حاصل فرار من بوده، احتمالاً، از پذیرفتن مواردی که نخواستم آن‌ها را بپذیرم، نخواستم زیر بار منطق بروم، منطقی که جدول ضرب داشته را نخواستم بپذیرم؛ چرا؟ شاید که خسته شدم و کلاً مجدوب تنوع شدم و نخواستم زیر بار قیود و تحمیل‌های احتمالی این منطق بروم که بر زندگی اعمال می‌کند.

و این‌ها آیا کلاً از سلطه‌ی احساسات بوده یا باد موجود در مغزم؟، امّا می‌دانم که همه‌ی ساخته‌های مغزی و روانی اثر دست ابزارهای من است و به این فکر نزدیک شده‌ام که رضایتی که احساس من باید برای پذیرش منطق داشته باشد مثل امضای یک رئیس است برای طرح‌های معاونش.

واین خطرناک می‌شود وقتی بدانیم یا لااقل احتمال دهیم که در این کوهستان نام فیلسوف و متفکّر به کسانی اطلاق شده؛ کسانی که کار آن‌ها هنری بوده که در همگون‌سازی و رنگ و لعاب دادن به حرف‌هایشان زیر لوای احساسشان به خرج داده‌اند...

اما در این میان کار ما باز هم با آسمان گره خورده، که نهیب می‌زند "زمین هیچ...".

   + همایون ; ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

.‌Begin end

روووز…شد…روووز…شد…روووووز شد، رووز…

نزدیک آمد…

زیر پایش چمن بود.

کنارش می‌چرخید و می‌رقصید، با گونه‌های سرخ، با صورت برافروخته، با خنده، گشاده…

"بخند،،، بخند،،،بخند،،،"

لحنش را عوض کرد؛

"بخند که،،، بخند که به صورتت می‌نشیند…"

لحنش منطقی‌تر شد؛

"بخند که اگر بخندی…به نتیجه می‌رسی…"

سرعت چرخش و رقصش زیادتر شد، انگار دفعه‌ی قبل فقط داشت برانداز می‌کرد؛

"بخند که خنده‌ات خنده می‌آورد که خنده بیاورد که خنده می‌آورد، زیبا می‌شوی…"

با زبان دل سخن آغاز کرد.

"اگر بخندم، می‌خندم، و آن موقع که می‌خندم، و آن‌گاه می‌خندم؛ نمی‌خواهم؛…"

لحنش را کمی پایین‌تر آورد، منطقی‌تر شد، این بار در مایه‌ی اصفهان گفت…

"اگر بخندم، می‌ریزم؛ و اگر بخندم چند تکه می‌شوم…"

لحنش پیرتر شد؛

"اگر بخندم و اگر بخندم، گریه می‌کنم."

آرام شد و زیر پایش چمن بود.

 

   + همایون ; ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦