کوهستان

علاج این درد، امّا سفر نیست...

حتّی فکر اینکه تو، یا تو یا .. می‌خواهد روزی برود و برود و..

میز محاکمه‌ی آن‌هایی که می‌خواهند بروند، همین شهداد و کرکس و کجور و نوشهر و دالاخانی و .. است؛ همین شب‌های کوپه و تئاتر شهر؛ همین ماشین با همین ضبط‌ صوتش یک مدرک محکمه پسند است برای گلوی من تا بغض کند و بغض کند و..

سندهای دیگر هم دارم؛ "همسفر تنها نرو.."، "شازده خانوم قابل باشم،.."، "ای ساربان، ای کاروان.."...

امّا به قول "ملاقات بانوی سالخورده"، فقر که بیاد، "روزهای خراب پشت هم ردیف میشه، ردیف میشه، ردیف میشه.."؛ اینم یه نوع فقر، یه نوع درد، چه کار میشه کرد؟

چه میشه کرد؟ چیارو با چیا معاوضه می‌کنیم؟ چرا باید گذاشت و گذشت؟ برای تو میگم، که تمام این سنگا، تمام این خاک، تمام این شب، هر آواز، هر صدا، برات یه قصه و خاطره و غصه است، برای تو، ای خسته از شب..

برگرد..

   + همایون ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦

زبان کودکی

باد میاد. مثل تغییر. جون‌پناه ما، شده این سقفی که گاهی آبیه، گاهی سفید، ولی نصف وقتا سیاه.. میگه عادت بده، حتی به سنگای این جون پناه؟ حتی به کنار در؟ حتی به... خیلیا رفتن بیرون، "سعی" کردن، فک کنم خیلیا رفتن پایین، شاید.  نمی‌دونم،، آخه تا حالا کسی برنگشته.. یکی میگه پایین هوا صافه، بی مه.. یکیم فکر نقابه.. شاید منم رفتم. امّا جون پناه من.. جون پناه من..


یاد سبد

   + همایون ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦

برای تنهاییت سکوت کن..

انگار پشت این شب روشنیه، ساده بودن، خنکی.. لغزیدن دل.. قطره‌های کم باران..

سیاه امّا روشن، مثل چادر سفید مادر..

عجیبه...

نمی‌دونم.. "نمیدونم" شده ورد زبونم..حیله‌ی تازه‌ی خودمه به خودم، به خودم میگم "من نمی‌دونم".. نمی‌دونم، شاید..

دلم میگه " شب روشنه.."؛ امّا با یه "نمی‌دونم.."، شاید دل منم حیله‌گره.. لغزیده دلم،

خنکه..

 

   + همایون ; ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦

برای وقتی که قلمم گم شد..

برای خودم زنده نیستم..

برای تنهایی خودم سکوت می‌کنم..

برای وقت‌هایی که فکر می‌کنم فقط باید داد زد خدا..

برای خوردن شیرینی زنده ماندن یا چند نور تازه از زندگی؟..

برای وقتی که قلمم گم شد..

   + همایون ; ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦