کوهستان

بوی عيدی، بوی توپ

پستیش، بی‌ارزشیش، بی‌حقیقتیش برایم ثابت شده، اما هنوز خودم را گرفتارش می‌کنم...

..

کجای او زیباست،  چه جلوه‌ی بی‌بدیلی دارد که همه را دنبال خود می‌کشد؟ چرا همه می‌خواهند او را آن طور که می‌خواهند ببینند؟ نه، اصلا او در اختیار شما نیست که هر طور می‌خواهید، باشد... به دنبالش ندوید، بگذارید او دنبالتان بیفتد...یک بار گفتم، در کوهستان لیوان‌های زیادی می‌بینید که بعضی را نباید ببینید؛ حداقل از خودتان لیوان به‌جا نذارید...

.

کوهستان جای ماندن نیست، تنها باید از آن گذشت...

.

رفتن روی Theme فکری افراد، فوق‌العاده برای آدم Adventurer‌ی چون من، جذاب می‌نمود. خصوصاً وقتی با Themeخودم متفاوت بودند، جذابیتی دو چندان داشت. فشارهای بالایی هم وارد می‌کرد، اما به قیمت خودم آن فشارها را می‌خریدم. دو نوع Theme همیشه وجود داشت: Theme سخت و Theme پایین.

Themeهای پایین بسیار آسان کشف می‌شد؛ خیلی راحت می‌توانستی نوع تشخیص‌ها و تصمیم‌ها، reflex‌ها و کلاً، همه‌اش را یک‌جا download کنی... بیشتر از آن‌چه جذاب باشد، کسل‌کننده، پرفشار و گاهی دردناک بود.

..

این که ببینی چه تپه‌های مزخرفی، جای ارتفاعات مه‌آلود را در ذهنت گرفته؛ داری برای غصه می‌دوی، یا این که خسته‌ای، یا این که نمی‌توانی رهایش کنی، خرد خردت می کند...

..

خیلی جالب است. باید به دنبال کسی بگردم که دیدنش، میلش و فکرش مرا از او جدا کند.. وگرنه هیچ چیز درست نخواهد شد، ...اما چرا هم من و هم تو هنوز به سمتش می‌رویم، مگر نگفتم تنها بگذار او بگذرد؟

...

خسته نشو، مانده...

...

بچه‌ی 13 ساله‌ای که تنها دو ساعته، با یک عالمه گوسفند، با یک جفت تایگر، آستین کوتاه، به خط‌الراس رسیده....عجب!!

..

Themeهای سخت. همیشه باعث کشیده‌شدن هستند.. مدت‌ها کار لازم دارند، بسیار هزینه برمی‌دارند، باعث تغییرهای ناگهانی شده، تلاطم و فرسایش‌های زیادی درپی دارند.. خودشان با تو کاری ندارند.. بدبخت منم که چنین تفریحی دارم.

با خودم گفتم باعث می‌شوند رشد کنم، ببالم، ذهنم آماس کند.. کدام رشد؟ اگر می‌خواستی رشد کنی می‌پرسیدی..کدام گل را دیده‌اید که DNA نداشته باشد؟ این‌ها همه از افسون‌های کوهستان است.. از کانال خودت وارد می‌شود. تو نباز.

..

می‌دانید به چه مطمئنم؟ «واقعیت آن است که جان آدمی تشنه‌ی واقعیت است.» اصلاً رمزنگاری نمی‌کنم، همین حالا می‌گویم، چرا زمان بگذرد: حول حالنا الی احسن الحال...

.

بوی عیدی، بوی توپ.

.

چقدر کوهستان این روزها شلوغ می‌شود،،،

 

   + همایون ; ٧:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥

برای خودم

شاید دلیلی که برای خودم، برای انتخاب این راه در کوهستان دائماً می‌آورم؛ و احتمالاً قشنگترین آن؛ این باشد که اگر هست یا نه، این راه را منتهی‌ای فرض است ... و در این راه همه چیز استوار و پیوسته ایستاده‌اند.. یعنی هیچ تابلو، راهنما، مسیر، شخص، پستی و بلندی و ... نیست جز آن‌که برای ادامه و گذشته‌ی راه لازم است، و اگر نباشد کلاً؛ راه ناقص می‌شود...این را دیده‌ام.. راه‌های دیگر هر چند نازک و بدیع، بلکه دلنوازتر می‌نمایند و حتی برخی برای خود هدف‌هایی مفروض می‌دارند، دیده‌ام که در نامتناهی نقطه دچار حفره هستند...یعنی گسستگی.. یعنی آن‌که اگر بخواهی ببینی، می‌بینی جاهایی هستند که انگار کوهستان فکری به حال آن‌ها نکرده، گویی با خود راه در تناقضند.

اصولاً فکر می‌کنم مشکل این‌ گونه راه‌ها آن است که منتهای راه، بین راه قرار گرفته، یعنی: راه روند‌ه‌ی زیرک این راه‌ها ممکن است هر دم بین راه به غایت آن برسد...

.

برای من اصلاً انگیزه‌ای باقی نمی‌ماند که راهی را ادامه دهم که به غایتش رسیده‌ام.

.

کاری که اکثر پیمایندگان این مسیرها می‌کنند آن است که به این نکته* توجه نمی‌کنند... «هرگاه مسأله‌ای برایشان پیش می‌آید، صورت آن را پاک می‌کنند.»... مسلماً با این کار به فراغ بال می‌رسند...

.

سعی می‌کنم صورت مسأله‌هایم را با خودکار بنویسم...

...

دیدن؟

   + همایون ; ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٥

درگوشی

» ببین! می‌فهمی چی می‌گی؟ خودت هر کاری دلت بخواد می‌کنی بعد می‌گی من‌ نمی‌دونم ارزشام چیه، واقعیتی وجود نداره و از این حرفا... مسخره! یه نگاهی به خودت بکن، ببین چه‌طوری با اینا حال می‌کنی، اصلا دنبالشونی، وقتی می‌بینیشون نیشت باز می‌شه، ... اونا برات جذابن، توهم که هرچی برات جذاب باشه می‌ری تو نخش، حالا امروز اینه، فردا فلان چیز، دو روز بعد بهمان چیز ....جذابیت شده برات ارزش،... تو داغونی، منتهی گرمی، نمی‌فهمی، این هارت و پورتا رَم می‌کنی چون برات جذابه، با تیریپ روشنفکری و از این تیریپا که همه چیزو بزنی زیرش حال می‌کنی، ... برا خودت یه سری مرزای من دراوردی گذاشتی... با کسی که ازت تعریف کنه حال می‌کنی، با کسی که بهت بگه تو پر از تناقضی حال می‌کنی، دوست داری خدا باشی بدبخت .......

« بیچاره! تو خودت چی‌ می‌گی، مگه خودت با هر چی حال کنی اون رنگی نمی‌شی، مگه بعد یه مدت هوس یه چیز دیگه نمی‌کنی و مثل آفتاب پرست رنگ عوض می‌کنی، مگه دنباله این نیستی که دنبالت بیفتن، آخه بدبخت،... تو خودت نمی‌دونی تکلیفت چیه، هر چی برات می‌ارزه همونیه که بهت حال داده، توی خالی بند ... توهیچی نداری، خودت از من بتتری، از اونی که به من می‌گی پست‌تری،... کوچیکی،... من ‌می‌دونم تو دلت چی میگذره، دلت واسه اینا قنج میره، فقط جرأت نداری بگی،... تو اگه راست می‌گفتی که هیچیو باور نمی‌کنی الان این تیپی نبودی،... خیلی زود می‌پزنت،... کنجکاوی، هر چی برات خفن باشه می‌ری دنبالش، ارزشات اینان...

... که ناگهان سیلی باد کوهستان به صورت‌مان خورد...

     

   + همایون ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٥

کاريزما

" ... و گاهی دیدن بعد کوهستان، از پایین پایتان تا جایی که دیگر چشم‌هایتان کار نمی‌کنند، و آن که همه چیز در ذهنتان جای نمی‌گیرد؛ یعنی کاریزمای کوهستان. ..."

...........................

اگر به فلسفه‌ی بوجود آمدن راه‌های متفاوت و مسیرهای ایجاد شده در کوهستان فکر کنم، آن چه می‌یابم شکی بوده که در دل کسی در مسیرش پیدا شده؛ پشت تپه‌ی آن‌ور رود و جای ناپیدایی را سری زده و پیش خود گفته نکند این راه...؟

.

شک بی پاسخ را مهلک‌ترین دردها برای صاحبش می‌دانم.

.

اما شاید این گم شدن و بیراهه رفتن بوده که راهی را ایجاد کرده؛ چقدر هول انگیز است که حتی به این فکر کنم آن چه در این کوهستان به اسم "راه" در آن طی طریق می‌کنم، اصلا روزی نبوده و بی‌‌راهه‌ای بوده و حاصل گم شدن کسی است در کوهستان.

.

شاید فلسفه‌ی آن که بیشتر به دنبال راه‌های از پیش تعیین شده و پاکوب‌های قدیمی می‌رویم، اطمینانی است که به فرجام آن‌ها در دل ما ایجاد می‌شود؛ ناخودآگاه یا خودآگاه، پیش خود آخر کار آن‌هایی را که به این راه رفته‌اند را مجسم می‌کنیم و آخر کار خود را هم همان‌جا می‌بینیم، بدون خطر.

.

این که راه‌ترین راه کوهستان کجاست و اصلا کدام راه، راه‌تر است و بین دو راه کدام یک را باید رفت و آن که شاید اصلا هیچ راهی نیست جز آن‌که به خاطر گم‌شدن کسانی در کوهستان و یا برای کنجکاویشان در آن بوجود آمده، بماند برای بعد. بماندی که از روی ندانستن است، نه برای بی‌ارتباطی موضوع. اما ببینید که گاهی در دو راهی کوهستان، کوهستان به شما چه عرضه می‌کند. گاهی هوس چیدن توت سفید آب‌داری که از درخت آن طرف رود، سنگین، آویزان شده، گاهی دیدن انتهای مسیری که در بلندا، از نظر گم می‌شود و گاهی دیدن بعد کوهستان از پایین پایتان تا جایی که دیگر چشم‌هایتان کار نمی‌کنند، و آن که  همه چیز در ذهنتان جای نمی‌گیرد؛ یعنی کاریزمای کوهستان.

.

واقعاً مطلب قابل تعمقی برایم نمود وقتی که یافتم آن چه گاه در پرتگاه‌های کوهستان و مه‌انگیزترین نقاط آن از آن‌ها تأثیر گرفته‌ام، جذبه‌ی روحانی چیزهایی بوده که به حقیقت آن‌ها تعمق نکردم و این بهمن بوده که مرا تا کجاها برده است.

.

نه، اصلا نمی‌گویم که همیشه بهمن‌ها و بیراهه‌ها ما را "گم" می‌کنند.

.

مرشد کوهستان کسی می‌تواند باشد که خودش و شما به راه‌بلد بودنش اذعان کنید و دیگر مهمتر آن که بیابید که کسی در "راه" است.

.

از خودم پرسیدم: "بیابید" یعنی چه؟

 

   + همایون ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥