کوهستان

 

غریبگی. صدای خنده، صورت اشک، و باز غریبگی. وزن زمین زیر پا و خیس باران اما غریبه نیست. وزن دست‌های نزدیک و نگرانی نگاه‌ها هم غربیه شدند، بی معنی. کوهند اینها روی دوش هرج و مرج. وزنند این بی‌افقی‌ها. زیست بی‌دلیل، در ماه بی‌دلیل هلال، در ممتد رود، در خاطره صدای موج، با پرسه‌های پر ایراد، در روزهای صبح، در آبی امسال. امان از حرارت این سوزهای بهار، امان از خط باریک آسمان و زمین، امان از حرف‌های از ناچار. َ

   + همایون ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤

 

 

نسیم نیست، نه.

حالا که دست سرد شده؛ و فرداهایی که داد می‌زدند آمدیم و دست آخر فقط دست تکان می‌دادند؛ حالا که روز، پر از غبار هرروزگی‌ شده و برگ ایستادگی خاصّی نمی‌کند، و فقط اخبار است، اخبار؛ با همان زاویه‌های قائم بر قائمش، که میانه‌اش می‌گویند باران هم سنگینی غمش را دیگر میان کوه‌ها، فقط، بر زمین می‌گذارد.

حربه‌های تکراری. می‌خواست دوردست در نگاهش باشد، از روی ارتفاع، روی کوه. بازهم پنجه به پنچه‌ی دشواری بیاندازد با سردی برف. به زمان نگاه کند از ترس آفتاب.

و باعث. باز هم باعث. روی کویر، دوردست، افق. دست بر سرمای داغ هیزم‌ها. نه غروب، که برآمدن آفتاب است در پست‌ترین نقطه؛ ضدّیت با چهره‌ی بی‌آزار، زمزمه می‌کند: اوج؛ خنده‌های طعن‌آلود.

دوردست می‌شود یک متر؛ خبر در “نگاه” گم می‌شود. دوردست می‌شود پشت آفتاب، می‌شود پشت چیزهایی که باید از سر، نوشت. قدم می‌شود کلمه. دشواری می‌شود صعود مسیر حرف‌ها. اوج می‌شود عبور. صدای زاری سکوت می‌آید.

ابر آمده، می‌خواهد روز ببارد.

   + همایون ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٢ دی ۱۳٩۳

 

 

لعنت به این دیوار.

لعنت به این و آن لحظه‌هایی که داشت اتفاقی می‌افتاد،

و دارد اتفاقی می‌افتد

و مفت مفت از دستشان میدهی.

دوباره بحث می‌کردی اینجا راجع به سیب،

لعنت به این آخرین سیب،

همانیکه جلوی چشمم گذاشتی.

بی‌آخرین سیب.


همه‌ جا ردّی هست؛ یاد یاد یاد یاد..

 

دیوار بلند، کوچه زنجیر، رود بسته، کوه شاهد.

من شکستم.

   + همایون ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ آبان ۱۳٩۳
← صفحه بعد